داستانک / قفس
در را که باز کردم، هجوم هوای گرفته و دم کرده داخل خانه، لحظه ای نفس کشیدن را دشوار کرد. پروین دستش را در هوا تکان داد و گفت:
ـ چند وقته که اینجا رو خالی کردن؟
همانطور که پنجره اتاق را باز می کردم، گفتم:
ـ فکر کنم دو سه روزه!
سرم را از پنجره بردم بیرون:
ـ بیا ببین شهر از این بالا چقدر قشنگه!
و وقتی خبری از پروین نشد، برگشتم و با صدای بلند گفتم:
ـ کجا رفتی؟
ـ یه لحظه بیا تو آشپزخونه!
وارد آشپزخانه که شدم، با اشاره دست، قفس قناری را کنار سینک ظرفشویی نشانم داد و گفت:
ـ بی انصافا این زبون بسته رو اینجا گذاشتن و رفتن!
نزدیک رفتم و قناری را به خوبی ورانداز کردم:
ـ زنده ست؟
ـ آره بابا! تکون میخوره.
با پشت دست چند ضربه به میله های قفس زدم و تکان خوردنش را دیدم. پروین آمد کنارم و گفت:
ـ میخوای نگهش داریم؟
ـ نه بابا! گناه داره طفلک!
ـ پس آزادش کن بره!
قفس را برداشتم و با هم به اتاق برگشتیم. آن را گذاشتم لب پنجره و درش را باز کردم، اما قناری خشکش زده بود. چند بار به میله های قفس زدم. باز هم بیرون نیامد و تنها در فضای آن، پر کشید و دوباره سر جایش نشست. پروین گفت:
ـ بیارش بیرون!
قناری را بیرون آوردم و روی هرّه جلوی پنجره گذاشتم، اما باز هم پرواز نکرد و در جای خود میخکوب نشسته بود. برگشتم و با تعجب گفتم:
ـ این چرا نمی پرّه؟ نکنه پرواز یادش رفته؟
ـ ندیدی الان تو قفس پرواز می کرد؟
ـ پس چه مرگشه؟
آهسته قناری را برداشت و دوباره داخل قفس گذاشت:
ـ این به قفس عادت کرده!
و همانطور که آن را با خود به آشپزخانه می برد، گفت:
ـ پنجره رو ببند بیا تو!
احمد طبایی ـ ماهنامه ادبی نافه شماره 51
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۴ ساعت 10:26 توسط احمد طبايي
|