در را که باز کردم، هجوم هوای گرفته و دم‏ کرده داخل خانه، لحظه ‏ای نفس کشیدن را دشوار کرد. پروین دستش را در هوا تکان داد و گفت:
 
ـ چند وقته که اینجا رو خالی کردن؟
 
همانطور که پنجره اتاق را باز می‏ کردم، گفتم:
 
ـ فکر کنم دو سه روزه!
 
سرم را از پنجره بردم بیرون:
 
ـ بیا ببین شهر از این بالا چقدر قشنگه!
 
و وقتی خبری از پروین نشد، برگشتم و با صدای بلند گفتم:
 
ـ کجا رفتی؟
 
ـ یه لحظه بیا تو آشپزخونه!
 
وارد آشپزخانه که شدم، با اشاره دست، قفس قناری را کنار سینک ظرفشویی نشانم داد و گفت:
 
ـ بی‏ ‏انصافا این زبون‏ بسته رو اینجا گذاشتن و رفتن!
 
نزدیک رفتم و قناری را به خوبی ورانداز کردم:
 
ـ زنده‏ ست؟
 
ـ آره بابا! تکون می‏خوره.
 
با پشت دست چند ضربه به میله ‏های قفس زدم و تکان خوردنش را دیدم. پروین آمد کنارم و گفت:
 
ـ می‏خوای نگهش داریم؟
 
ـ نه بابا! گناه داره طفلک!
 
ـ پس آزادش کن بره!
 
قفس را برداشتم و با هم به اتاق برگشتیم. آن را گذاشتم لب پنجره و درش را باز کردم، اما قناری خشکش زده بود. چند بار به میله ‏های قفس زدم. باز هم بیرون نیامد و تنها در فضای آن، پر کشید و دوباره سر جایش نشست. پروین گفت:
 
ـ بیارش بیرون!
 
قناری را بیرون آوردم و روی هرّه جلوی پنجره گذاشتم، اما باز هم پرواز نکرد و در جای خود میخکوب نشسته بود. برگشتم و با تعجب گفتم:
 
ـ این چرا نمی ‏پرّه؟ نکنه پرواز یادش رفته؟
 
ـ ندیدی الان تو قفس پرواز می‏ کرد؟
 
ـ پس چه مرگشه؟
 
آهسته قناری را برداشت و دوباره داخل قفس گذاشت:
 
ـ این به قفس عادت کرده!
 
و همانطور که آن را با خود به آشپزخانه می ‏برد، گفت:
 
ـ پنجره رو ببند بیا تو!    

 احمد طبایی ـ ماهنامه ادبی نافه شماره 51