تبليغاتX
سایه روشن
 

یکی داستان است پُر آب چشم!

 

نشریات ادبی در ایران با وجود قدمت نه چندان زیادی که دارند، فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذرانده‏اند. از سال‏های پرالتهاب پس از شهریور ۱۳۲۰که ادبیات به شدت تحت تاثیر گرایشات چپ قرار داشت تا مقطع زمانی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و فضای یاس و ناامیدی در جامعه که بارزترین نمود آن را می‏توان در آثار ادبی آن دوره مشاهده کرد. از شکوفایی کم‏نظیر ادبیات در دهه‏های چهل و پنجاه که با برآمدن طیف گسترده‏ای از شاعران و نویسندگان متعهد و انقلابی همراه بود تا رکود تدریجی دهه‏های بعد که به غلبه سردمداران تئوری پست مدرن انجامید و اینان با ارایه گونه‏های انتزاعی از آثار ادبی، بحرانی به نام «بحران مخاطب» آفریدند که تا هنوز، دامان ادبیات از شراره‏های ویرانگر آن ایمن نیست! اما دهه هشتاد خود به تنهایی، برای نشریات ادبی، دهه‏ای سرشار از حادثه و اتفاق بود. تا بدانجا که می‏توان فراز و فرودهای نشریات ادبی در این دهه را همپای فراز و فرودهایی دانست که این نشریات در دهه‏های پیشین از سر گذرانده‏اند.

از اواخر دهه هفتاد، با گشایش نسبی که در فضای مطبوعات کشور پدید آمد، شمار زیادی از شاعران، نویسندگان و روزنامه‏نگاران ادبی برای انتشار نشریاتی با موضوع ادبیات و در قالب ماهنامه، دوماهنامه و فصلنامه درخواست مجوز کردند. بدین ترتیب در کنار چند نشریه ادبی همچون کلک، دنیای سخن، فصلنامه شعر و... که از گذشته فعالیت می‏کردند، تعداد قابل توجهی نشریه ادبی دیگر، به خانواده مطبوعات پیوستند که از شاخص‏ترین آنها می‏توان بخارا، نافه، بایا، شوکران، گلستانه، کارنامه، حافظ، آزما(۱) و... را نام برد.

اتفاقی که می‏توانست نویدبخش شکوفایی دوباره ادبیات پس از تحمل سال‏ها رکود نسبی باشد. چراکه بی‏تردید، انتشار آثار ادبی در مطبوعات و رسانه‏ها، انگیزه‏ای مضاعف برای فعالیت بیشتر در شاعران و نویسندگان به وجود می‏آورد و افزون بر این، با فراهم کردن زمینه نقد این آثار، بر رشد کیفی ادبیات تاثیر بسزایی دارد.

اما دیری نپایید که جوانه‏های امید به خزان بی‏رحم تنگناها گرفتار آمد. نشریات ادبی که قریب به اتفاق آنها با سرمایه شخصی مدیرانشان منتشر می‏شدند و با دریافت کمک‏های محدود از دولت، در برابر مشکلات روزافزون صنعت نشر همچون گرانی کاغذ و توزیع نامناسب نشریه، به حیات خود ادامه می‏دادند، به تدریج توان مقاومت را از دست دادند و انتشار ماهنامه‏ها به فصلنامه و فصلنامه‏ها به گاهنامه بدل شد. البته در این بین افراط‏ها و تندروی‏های برخی از این نشریات هم مزید بر علت بود تا با استقبال چندانی از سوی مخاطبان روبرو نشوند و نتوانند با اتکا به تک‏فروشی، نیازهای مالی خود را پوشش دهند. به یاد دارم که مسوول صفحات شعر یکی از همین نشریات می‏گفت: «ما در مجله‏مان غزل و شعر کلاسیک منتشر نمی‏کنیم!» و با اقداماتی از این دست، دایره مخاطبان خود را روز به روز تنگ‏تر کردند.

از نیمه‏های دهه هشتاد، دولت تصمیم گرفت تا همان حمایت‏های نیم‏بند را هم پایان بخشد و علاوه بر توقف خرید نشریات ادبی توسط نهاد کتابخانه‏های عمومی کشور، شرایط تخصیص کاغذ یارانه‏ای به این نشریات هم دشوارتر گردید. و این کافی بود تا نفس نشریات ادبی به شماره بیفتد و فشارها بر آنان افزون‏تر گردد. بسیاری از این نشریات از ادامه انتشار بازماندند و مابقی هم کجدار و مریز به فعالیت خود ادامه دادند. یکی تعداد صفحات نشریه‏اش را کاهش داد، دیگری قیمتش را افزایش. یکی تیراژش را پایین آورد، دیگری کیفیت کاغذ نشریه‏اش را. و کار به جایی رسید که به نوشته یکی از روزنامه‏ها(۲): «در نمایشگاه مطبوعات امسال، کمتر از دو درصد غرفه‏ها به نشریات ادبی اختصاص داشت»

از میانه‏های دهه هشتاد و همزمان با افزایش فشارهای مالی بر نشریات کاغذی و نیز افزایش شمار کاربران شبکه اینترنت، نسخه‏های مجازی نشریات ادبی هم متولد شدند. در حقیقت سایت‏های ادبی ـ البته نه به طور کامل ـ جایگزین نشریات کاغذی شدند و زمینه دیگری برای انتشار آثار ادبی پدید آمد. به قول مولانا جلال‏الدین، شاعر بزرگ ایرانی سده هفتم: «چون که گل رفت و گلستان شد خراب / بوی گل را از چه جوییم؟ از گلاب». از مهمترین سایت‏های ادبی که در طی این دهه به فعالیت پرداختند می‏توان به والس ادبی، آتی‏بان، وازنا، جن و پری، ماندگار، لوح، دیباچه، دینگ دانگ و... اشاره کرد.

اما ویژگی‏های ذاتی سایت‏های اینترنتی از جمله محدودیت‏های دسترسی به آن برای همه اقشار جامعه، دشواری مطالعه آثار ادبی بر روی صفحه مانیتور، مشکلات فنی که گاه باعث از دسترس خارج شدن سایت‏ها و پایگاه‏های اینترنتی می‏شود، در کنار عواملی چون سرعت پایین اینترنت و هزینه نسبتا بالای آن در ایران و نیز بافت فرهنگی سنتی جامعه که با نشریات کاغذی راحت‏تر کنار می‏آید تا نشریات مجازی، همه دست به دست هم دادند تا این نشریات نتوانند جای خالی نشریات کاغذی را به خوبی پر کنند و نقشی همپای آنها در ترویج و گسترش ادبیات ایفا نمایند.

افزون بر این، چون تاسیس یک سایت اینترنتی در قیاس با انتشار یک نشریه، هم به هزینه کمتری نیاز دارد و هم با سهولت بیشتر انجام می‏گیرد و از منظری می‏توان این را یک مزیت برای نشریات اینترنتی به حساب آورد، اما از دیگر سو، همین مسئله زمینه‏ساز رشد نامتوازن و ایجاد تشتت در عرصه فعالیت‏های این قبیل نشریات می‏شود. تا بدانجا که در حال حاضر هزاران سایت فرهنگی و ادبی فارسی زبان در شبکه جهانی اینترنت فعالند و چنانچه شمار وبلاگ‏های ادبی را نیز به آن بیفزاییم، با یک آمار نجومی روبرو می‏شویم! و این باعث پراکندگی و کاهش چشمگیر شمار بازدیدکنندگان از این پایگاه‏های اینترنتی خواهد شد و از میزان تاثیرگذاری آنها خواهد کاست.

به هر روی، دهه‏ای که با امیدها و آرزوهای بسیار برای دست‏اندرکاران نشریات ادبی و اهالی ادبیات آغاز شده بود، پایان چندان دلچسب و امیدوارکننده‏ای نداشت. باشد که طلیعه دهه نود، نویدبخش روزهای بهتر برای ادبیات ایران و نشریات ادبی‏اش باشد. چراکه ادبیات، از دیرباز تاکنون مهمترین و شناخته‏شده‏ترین هنر ایرانی در نزد جهانیان بوده است و پاسداری از این سرمایه ملی، در گرو حفظ پویایی و بالندگی آن است که نشریات و رسانه‏ها در این بین، نقش انکارناپذیری بر عهده دارند.

پی نوشت:

۱ـ گستره توزیع همه این نشریات در سطح کشور بود و از نشریات با گستره توزیع محلی صرف نظر شده است.

۲ـ روزنامه تهران امروز، پنج‏شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰.


احمد طبايي ـ روزنامه آرمان شماره ۱۸۷۸ و ۱۸۸۱ 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 16:36 توسط احمد طبايي |

 

پشت در باغ که رسیدم، اتوموبیل را نگه داشتم و چند بار پشت سر هم بوق زدم. لحظه‏ای بعد، در باز شد و جوانی لاغراندام و تا حدی بی‏قواره، در برابرم ظاهر شد. جوان آن‏چنان چشم در چشمم دوخته بود که انگار می‏خواست با نگاه سردش به من بفهماند، از حضورم در آن‏جا، راضی نیست.

شیشه اتوموبیل را پایین کشیدم و سرم را از پنجره بیرون آوردم، اما قبل از آن‏که چیزی بگویم، راه را برایم باز کرد و با تکان دادن دست مرا به داخل راهنمایی کرد. من هم پدال گاز را گرفتم و به سرعت از کنارش عبور کردم.

چند دقیقه بعد در مقابل ساختمان اصلی باغ، صابر را به گرمی در آغوش گرفته‏بودم و هر‏دو با صدای بلند می‏گفتیم و می‏خندیدیم. وارد خانه که شدیم کتم را از تن بیرون ‏آوردم و رو به صابر گفتم:

ـ این پسره کیه که آوردی؟ انگار زیاد از مهمون خوشش نمیاد!

صابر که استکان ها را داخل سینی گذاشته بود و آن ها را از چای پر می‏کرد، با تعجب گفت:

ـ کی؟ رحمت؟ مگه چیزی بهت گفته؟

ـ نه! ولی احساس کردم رفتارش خیلی دوستانه نیست!

سینی چای را روی میز گذاشت و با خونسردی گفت:

ـ نه بابا! این اخلاقش همین‏جوره، ولی بچه پرکاریه. از وقتی آوردمش، کارهام خیلی سبک تر شده.

و همانطور که استکان چای و قندان را در مقابل من می‏گذاشت، ادامه داد:

ـ بگذریم! از کار و بار چه خبر؟ اوضاع شرکت چطوره؟

یک حبه قند در دهان گذاشتم، جرعه‏ای چای سرکشیدم و با بی تفاوتی گفتم:

ـ مثل همیشه! دنبال یه لقمه نون و بوقلمون!

و هردو با صدای بلند خندیدیم.

***

شام که تمام شد، سیگاری آتش زدم و گفتم:

ـ دستت درد نکنه، عالی بود! واقعا دلم واسه‏ی دستپختت تنگ شده بود!

ـ نوش جان! این به خاطر اینه که دیر به دیر یاد ما می‏افتی، مگه این که دلت...

که صدای پارس یک سگ بلند شد. صابر کمی جا خورد، اما بلافاصله ادامه داد:

ـ باز این سگه اومد! نمی‏دونم چرا نمی‏زنن خلاصش کنن!

با تعجب گفتم:

ـ فکر کردم بالاخره واسه‏ی باغت سگ آوردی!

ـ نه بابا، تو که میدونی من از سگ خوشم نمیاد! این یه سگ هاره که تازه سر و کلش این طرفا پیدا شده! رحمت میگه تا حالا به چند تا از دهاتی ها هم حمله کرده!

قبل از این که حرفی بزنم، کسی با مشت به در خانه کوبید. صابر از من عذرخواهی کرد و از اتاق بیرون رفت. وقتی دوباره به اتاق بازگشت، رنگش کمی پریده بود و نشانه های ترس در چهره اش پیدا بود. بی‏مقدمه شروع به صحبت کرد:

ـ رحمت بود! میگه کسی از خونه بیرون نیاد تا این سگه گورشو گم کنه!

ـ مگه تو باغ هم میاد؟

ـ رحمت میگه ممکنه از لای پرچین‏ها بیاد تو باغ! الان دو سه ماهه که هر چند شب یه بار، همین بساطه! به هر حال تو باید امشب اینجا بمونی!

این مساله، به نظرم قدری عجیب بود، اما بحث کردن درباره‏ی آن با صابر، فایده‏ای نداشت. بنابراین از جا بلند شدم و همانطور که کتم را می‏پوشیدم، گفتم:

ـ من حتما باید امشب برگردم. ولی به نظرم پی این قضیه رو بگیر!

صابر با دستپاچگی سعی کرد تا خطر آن سگ هار را جدی نشان دهد و از رفتن منصرفم کند، و من برای این که آرامش کنم، گفتم:

ـ من همین جا سوار ماشین میشم و همه‏ی شیشه‏ها رو میکشم بالا! فکر نمی‏کنم اون سگ هار اینجوری بتونه به من آسیب برسونه!

با شنیدن این جمله، کمی آرام شد و سرانجام رضایت داد، اما گفت که نمی‏تواند تا بیرون خانه همراهیم کند و همان جا با من خداحافظی کرد. هرچند که چندان ماجرای آن سگ هار را جدی نگرفته بودم، اما به محض خروج از خانه، بی معطلی به طرف اتوموبیل رفتم و سوارش شدم.

پشت در باغ که رسیدم، سگ سفیدی که روبروی اتاق رحمت با طناب بسته شده بود، توجهم را جلب کرد. سگ بلافاصله شروع کرد به پارس‏کردن و لحظه‏ای بعد، رحمت با ظاهری آشفته، از اتاق بیرون دوید و به طرف اتوموبیل من آمد. خیلی دستپاچه و نگران بود، اما به روی خودم نیاوردم و با دست اشاره کردم که در را باز کند. وقتی مشغول باز کردن در شد، لحظه‏ای احساس کردم که گوشه‏ی پرده اتاق کنار رفت. سرم را چرخاندم و چشمم افتاد در چشم دختری که از پشت پنجره‏ی اتاق نگاهم می کرد.

دخترک وحشتزده پرده را کشید و ناپدید شد.


احمد طبايي ـ روزنامه فرهیختگان شماره ۶۴۵

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 17:58 توسط احمد طبايي |

 

تردیدی نیست که یک اثر ادبی در خلوت شاعر و نویسنده‏اش خلق می‎شود ـ البته منظور از خلوت، الزاما خلوت فیزیکی نیست ـ و شاعر و نویسنده، حاصل احساس و ادراک خویش از هستی را که از ژرفای جانش برمی‏خیزد، در خلوت روحی‏اش بر سطور کاغذ جاری می‎‏سازد. مخاطب هم، می‏بایست معنا و پیام نهفته در آن اثر را در خلوت روحی، در‏یابد تا به راستی بر جانش بنشیند و این ارتباط مفهومی به درستی برقرار گردد. پس ادبیات در ذات خویش، با خلوت و تنهایی انسان سر و کار دارد و هرکس به فراخور دریافت و باوری که نسبت به جهان پیرامونی‏اش دارد و تجربیاتی که در مسیر پرپیچ و خم زندگی پشت سر گذاشته، نوع خاصی از ادبیات را می‏پسندد و با آن هم‏ذات‏پنداری می‏کند.

اما پدیده‏ای که دست‏کم در چند دهه اخیر به صورت گسترده، گریبان ادبیات ایران را گرفته و بسیاری از مناسبات ادبی را دگرگون ساخته است، «محفل‏گرایی» است. پدیده‏ای که درست در تقابل با ماهیت ذاتی آفرینش ادبی قرار دارد و منظور از آن، تشکیل گروه‏ها و محافلی است که نگاه و برداشت مشخصی را در روند تولید آثار ادبی، اعم از شعر و داستان دنبال می‏کنند و می‏کوشند با در اختیار گرفتن هرگونه امکانات و ابزارهای لازم، آن نگاه و برداشت را در جامعه ادبی ترویج کنند. حال این امکانات و ابزارها ممکن است نشریات ادبی، موسسات انتشاراتی، رسانه‏های دیداری و شنیداری، جوایز ادبی و حتی نهادهای فرهنگی را شامل شود.

این محفل‏ها پس از در اختیار گرفتن امکانات لازم، تنها به همفکران و همراهان خود مجال انتشار آثارشان را می‏دهند و سپس به حمایت همه‏جانبه و تایید بی‏چون و چرای آنان می‏پردازند، و در مقابل دیگر شاعران و نویسندگان را با وجود شایستگی‏هايي که دارند، در بایکوت قرار می‏دهند که از این نظر می‏توان عملکرد آنها را با فراماسون‏ها مقایسه کرد!

اما نتیجه شکل‏گیری چنین محفل‏هایی چیست؟ بی‏شک افت کیفی و حتی کمّی آثار ادبی و نیز هرز رفتن بسیاری از استعدادهای درخشان که در چنین برهوتی، یا اصولا امکان انتشار و دیده شدن آثارشان را نمی‏یابند و یا برای در امان ماندن از این آسیب، علیرغم میل باطنی، به آغوش همان محافل و گروه‏ها پناه می‏برند و در حقیقت استعداد خود را در نطفه خفه می‏کنند. 

حال سوالی که پیش می‏آید این است که پدیده محفل‏گرایی در ادبیات با چه انگیزه‏ یا انگیزه‏هایی شکل می‏گیرد؟ در پاسخ باید گفت، از آنجا که محفل‏گرایی در ادبیات زاییده دنیای مدرن است و با اتکا به ابزارهای دنیای مدرن ظهور و بروز یافته است، بر آن است تا با بهره‏گیری از امکانات رسانه‏ای،  بر ناتوانی و ضعف موجود در آثار خود سرپوش نهاده و با هجمه‏های تبلیغاتی و پروپاگاندا، شهرت و اعتبار کسب کند و اصطلاحا ره صدساله را یک شبه بپیماید. و صدالبته از این اصل کلی غافل است که شهرت و اعتباری که به ناحق و تنها به واسطه تبلیغات و جوسازی‏ها حاصل شود، چندان پایدار نخواهد بود و کسی با جار و جنجال و هیاهو نمی‏تواند در عرصه هنر به جاودانگی دست یابد.    

در پایان، اشاره به این نکته ضرورت دارد که برگزاری هر نشست ادبی، الزاما به معنای محفل‏گرایی نیست و چه‏بسا جلسات و نشست‏هایی که فارغ از هرگونه نگاه و سلیقه شخصی، تنها به رشد و تعالی ادبیات می‏اندیشند و در این راه خدمات ارزنده‏ای هم ارایه کرده‏اند، اما برگزارکنندگان این نشست‏ها می‏بایست همواره نگران درافتادن به ورطه محفل‏گرایی و جزم‏اندیشی باشند تا حاصل تلاش‏هایشان به بیراهه نینجامد.


احمد طبايي ـ روزنامه اطلاعات شماره ۲۵۲۴۸ 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 17:58 توسط احمد طبايي |

 

دوست شاعری که مجموعه‏ای از اشعارش را آماده چاپ دارد، تعریف می‏کرد که به چند ناشر معتبر و سرشناس غیردولتی برای انتشار کتابش مراجعه کرده است. پس از آنکه موضوع را با آنها در میان می‏گذارد، در بدو امر از او می‏پرسند که اشعار کتاب، در چه قالبی سروده شده است؟ جواب می‏دهد قالب‏های کلاسیک و نیمایی. اما با این بهانه که ما فقط شعر سپید منتشر می‏کنیم، حتی از دریافت کتاب هم خودداری می‏کنند! و وقتی با اعتراض او مواجه می‎‏شوند که «شما کتاب را نخوانده، آن را رد می‏کنید» تقصیر را به گردن مخاطبان و جامعه ادبی می‏اندازند.

البته اگر منصف باشیم، این استدلال دور از واقعیت است، چراکه هنوز هم ذائقه شعری بدنه جامعه ایرانی، شعرهای کلاسیک را بیشتر می‏پسندد و در میان قشر تحصیلکرده و دانشگاهی هم شعر نیمایی نسبت به شعر سپید از مقبولیت بیشتری برخوردار است که فروش بالای کتاب‏های شاعران نیمایی‏سرا همچون فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، اخوان‏ثالث، فریدون مشیری، نادر نادرپور، شفیعی کدکنی و... خود گواهی بر این مدعاست. اما بدون شک، شعر سپید در میان شاعران آوانگارد که البته گروهی از آنان در طی چند سال اخیر جامه روزنامه‏نگاری بر تن کرده و اداره صفحات ادبی تعدادی از نشریات را بر عهده دارند، طرفدار زیادی دارد.

حال چنانچه یک مقایسه حتی سرانگشتی صورت گیرد، مشخص می‏شود که شمار دوستداران اشعار کلاسیک و نیمایی به مراتب، بیشتر از علاقه‏مندان به اشعار سپید است و ناشران هم که طبعا بیش و پیش از هرچیز، بازار برایشان اولویت دارد، می‏بایست انتشار مجموعه شعرهای کلاسیک و نیمایی را در دستور کار خود قرار دهند نه شعرهای سپید را. اما این ناشران را چه شده که به قول معروف «شناکردن در خلاف جریان آب» را انتخاب کرده‏اند؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا لازم به یادآوری است که در حال حاضر انتشار کتاب‏های ادبی ـ به ویژه ادبیات جدی و فاخر ـ به طور عام و مجموعه‏های شعر به طور خاص، چندان به صرفه نیست چراکه این کتاب‏ها در مقایسه با کتاب‏هایی چون روش‏های موفقیت، رازهای زیبایی و... به هیچ وجه از فروش و سودآوری بالا برخوردار نیستند. از این رو، اندک ناشرانی که هنوز اقدام به نشر این گونه کتاب‏ها می‏کنند، اغلب یا بر اساس علاقه شخصی است و یا به دلیل قدمت زیاد و شهرتی که در این عرصه کسب کرده‏اند.

به نظر می‏رسد که این‏دست ناشران، پس از ارزیابی شرایط و با عنایت به این‏که بحث سودآوری و حتی بازگشت سرمایه در موضوع شعر، چندان محلی از اعراب ندارد، گزینه دیگری را برگزیده‏اند. این‏که به جای در نظر گرفتن علایق و نیازهای بدنه جامعه و نیز محافل آکادمیک و دانشگاهی، تمایلات روزنامه‏نگاران ادبی و اصحاب رسانه را برای انتشار مجموعه‏های شعر، معیار قرار دهند و تنها بر روی شعر سپید سرمایه‏گذاری کنند. در مقابل نیز این امکان را بیابند تا با معرفی و نقد کتاب‏هایشان در مطبوعات و رسانه‏ها، از اعتبار و شهرتی بیش از پیش برخوردار گردند. در عین حال با انتشار مجموعه شعرهای سطحی و بی‏ارزش، البته با سرمایه شخصی شاعرانی که تنها به واسطه همان شهرت و اعتبار رسانه‏ای، به آنها مراجعه می‏کنند، هزینه‏های خود را پوشش داده و به سود اقتصادی هم دست ‏یابند. غافل از آن‏که در این میان بازنده اصلی، شعر است و نتیجه طبیعی این روند، بی‏اعتمادی و دلزدگی بیش از پیش مخاطبان شعر.

شاید در کوتاه مدت، این ناشران با استمرار این رویه، بتوانند به بقای خود ادامه دهند، اما بی‏تردید در درازمدت با مشکل مواجه خواهند شد. چراکه به هر ترتیب، مخاطب ادبیات و شعر، مردم هستند و چنانچه کتاب‏های شعر پیوند خود را با جامعه بگسلند، با بی‏اعتنایی مخاطبان روبرو خواهند شد و اولین پیامد این چرخه معیوب، عدم انتشار مجموعه‏های شعر خواهد بود.


احمد طبایی ـ روزنامه آرمان شماره ۱۸۱۹

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 18:14 توسط احمد طبايي |

 

چندی پیش در یک نشست ادبی که به منظور رونمایی از کتاب «کشف لحظه» (گزیده آثار صد داستانک‏نویس) برگزار شد، خانم بلقیس سلیمانی ـ داستان‏نویس ـ به مخالفت‏های شدیدی اشاره کرد که از جانب برخی اهالی ادبیات با داستانک ابراز می‏شود. (گزارش مهر از این نشست)

ایشان در ضمن صحبت‏هایش نکته جالبی را بیان کرد که جای تامل دارد. اینکه: «زیاد به من می‏گویند که شما سوژه‏هایت را با این نوع نوشتن (داستانک) شهید می‏کنی!»

به نظر می‏رسد تنها همین یک جمله، می‏تواند گویای بر حق نبودن و سستی استدلال منتقدان داستانک‏نویسی باشد. چراکه اگر نویسنده، حرفی برای گفتن داشته باشد و نیز بر کار خود مسلط باشد، نیازی به لفاظی و پرگویی و به اصطلاح کش دادن داستان ندارد، بلکه سیر داستان، خود تعیین‏کننده حجم آن خواهد بود. از این گذشته، اگر حجم یک اثر ادبی را معیار کیفیت و اصالت آن بدانیم، پس رباعیات خیام در قیاس با مثنوی‏های چندصد بیتی فلان شاعر درجه چندم، فاقد ارزش خواهد بود!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 19:15 توسط احمد طبايي |

 

باز غفلت زد شبیخونی دگر در خوابمان

مرگ را نوشید بر دست پدر، سهرابمان

سایه‏ی هول است و قید از ما نمی گیرد ز پای

تا دهان گورها، در خود، نگیرد قابمان

ماهیان تشنه را بلعید ماهیخوار و... باز

سوی مسلخ می‏برد، با وعده‏ی تالابمان

کشتی نوح است، می‏گویند و بر موج فریب

می‏کشاند ناخدا، تا ورطه‏ی گردابمان

معجزی روشن، چو ماه نخشب آوردیم و... هیچ

نیست فرجامی، به پایان، جز خم تیزابمان

می‏فریبند این رسن‏کاران، به نام مهر و ماه

روز با پیه سوز و، شب با کرمک شبتابمان

در سرابستان، به جرم تشنگی، می‏افکند

در همان جایی که نی افکند عرب، غرقابمان

تنگ‏چشمی بین، که حاتم‏شهرگان، حتی کفی

نان نمی‏بخشند تا از رخ نریزند آبمان

بر نمی‏تابد شراری خرد را خشم زئوس

تا چراگاه کلاغان می‏کند پرتابمان!


علیرضا طبایی ـ مجموعه شعر «شاید گناه از عینک من باشد»

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 17:53 توسط احمد طبايي |

 

نوزدهمين نشست «عصر روشن» با ميزگرد «بحثي درباره‌ي جايزه‌هاي ادبي» برگزار مي‌شود.

به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، در اين نشست كه با داستان‌خواني نويسندگاني چون فرشته نوبخت، مريم منصوري، آيدا مرادي آهني و احمد طبايي همراه خواهد بود، محمدهاشم اكبرياني، احمد غلامي و عليرضا بهرامي (دبير نشست‌هاي عصر روشن) در ميزگردي، به بحث درباره‌ي موجوديت و واقعيت‌هاي جايزه‌هاي ادبي از منظرهاي مختلف مي‌پردازند.

احمد غلامي، باني و دبير جايزه‌ي منتقدان و نويسندگان مطبوعات است كه تاكنون 10 دوره از آن به انجام رسيده است. هاشم اكبرياني نيز باني و دبير جايزه‌ي شعر خبرنگاران است كه دوره‌ي ششم آن در حال برگزاري است. عليرضا بهرامي هم از مؤسسان و داوران همين جايزه‌ي عمومي است.

همچنين داستان‌خواني‌هاي اين نشست همچون برخي نشست‌هاي ديگر «عصر روشن»، به نمايندگاني از نسل نو داستان‌نويسي ايران اختصاص يافته است. تا كنون، مجموعه‌هاي داستان «دو كام حبس» از مريم منصوري، «مرغ عشق‌هاي همسايه‌ي‌ روبه‌رويي» و «كلاغ» از فرشته نوبخت و «پونز روي دم گربه» از آيدا مرادي آهني به علاقه‌مندان ادبيات داستاني عرضه شده است. همچنين از احمد طبايي داستان‌هاي ميني‌مال مختلفي در نشريات ادبي انتشار يافته است.

نوزدهمين نشست از سلسله نشست‌هاي فرهنگي «عصر روشن» از ساعت 16 روز پنج‌شنبه ( 10 آذرماه جاري) در نشاني: تهران، خيابان سميه، نرسيده به تقاطع مفتح، كتاب‌سراي روشن، برگزار خواهد شد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 17:45 توسط احمد طبايي |

 

آسمان سیاه و تب‏دار یكریز می‏غرید و دانه‏های باران را بر سر و روی شهر خسته و عابرانش می‏كوبید. رهگذران سراسیمه به این طرف و آن طرف می‏رفتند تا هرچه زودتر سرپناهی امن پیدا كنند و در آن آرام گیرند. اما در گوشه‏ای از خیابان، زنی سالخورده، پسرك عقب‏مانده‏ای را كه با هر غرش آسمان، رعشه بر تنش می‏افتاد، محكم در آغوش گرفته بود...


احمد طبایی ـ روزنامه فرهیختگان شماره ۶۶۶

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 12:24 توسط احمد طبايي |

 

شماره جدید ماهنامه ادبی و هنری «گلستانه» با مطالبی از بهاءالدین خرمشاهی، کازوئو ایشی گورو، جان آپدایک، جان بنویل، فیلیپ راث، فرشته پناهی و احمد طبایی منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، این نشریه در شماره جدید خود به معرفی «دینا منگستو» نویسنده اتیوپیایی و برنده جوایزی ادبی مانند کتاب لس‌آنجلس، دیلن توماس، فمینا، کتاب برگزیده گاردین، کتاب برگزیده نیویورک تایمز و بورس داستان لنان پرداخته است.

«گلستانه» همچنین به بهانه درگذشت «لوسین فروید» نوه زیگموند فروید و نقاش و مجسمه‌ساز مشهور در سن 88 سالگی، نگاهی به زندگی و آثار متنوع او انداخته است.

این مجله همچنین در مطلبی با عنوان «تجددگرای سنت‌پژوه» به قلم بهاءالدین خرمشاهی کتاب «شمس مولانا» نوشته عباس کیارستمی را معرفی و بررسی کرده است.

گلستانه 114

در شماره جدید «گلستانه» همچنین گفتگویی با کازوئو ایشی گورو ترجمه و منتشر شده است.

این نشریه همچنین به انتشار گفتگوی دایان اوسون با جان آپدایک و نیز انعکاس مطالبی درباره جان بنویل به بهانه اعطای جایزه کافکا در سال 2011 به او و مقاله‌ای درباره فیلیپ راث به مناسبت اعطای جایزه من بوکر به او دست زده است.

اشعار و داستان‌هایی از اهالی ادبیات کشورمان مانند فرشته پناهی، علیرضا اجلی، احمد طبایی، سعید امیری، مهلا ابراهیمی، سهیل دولت‌آبادی و ساینا نوروزی دیگر مطالب «گلستانه» را تشکیل می‌دهند.

شماره صد و چهاردهم این نشریه در 100 صفحه و با بهای 3000 تومان به روی دکه‌های مطبوعات آمده است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1390ساعت 18:22 توسط احمد طبايي |

 

ابر سیاهی که آسمان را گرفته بود، هوا را گرگ و میش نشان می‏داد. هرازگاهی باد سردي می‏وزید که سرما را تا مغز استخوان فرو می‏کرد و شاخ و برگ درختان را با سر و صدا به در و دیوار می‏کوبید. قطرات ريزي كه گهگاه بر زمين مي‏ريخت، از رگبار تندي كه در پيش بود، خبر مي‏داد...

رگبار كه باریدن گرفت، كبوتري خسته و زخمي، به زحمت پر كشيد و پشت پنجره‏ي اتاقي پناه گرفت. اتاق گرم و روشن بود و کبوتر با اشتیاق هرگوشه‏ي آن را ورانداز می‏کرد که ناگهان، چشمش افتاد در چشم قناری کوچکی که در قفس کنار پنجره زندانی بود و لحظه‏ای نگاهشان با هم آمیخت.

قناری بی‏درنگ رویش را برگرداند.


احمد طبايي ـ روزنامه فرهیختگان شماره ۶۲۲

 

+ نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 19:17 توسط احمد طبايي |