یکی داستان است پُر آب چشم!
نشریات ادبی در ایران با وجود قدمت نه چندان زیادی که دارند، فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذراندهاند. از سالهای پرالتهاب پس از شهریور ۱۳۲۰که ادبیات به شدت تحت تاثیر گرایشات چپ قرار داشت تا مقطع زمانی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و فضای یاس و ناامیدی در جامعه که بارزترین نمود آن را میتوان در آثار ادبی آن دوره مشاهده کرد. از شکوفایی کمنظیر ادبیات در دهههای چهل و پنجاه که با برآمدن طیف گستردهای از شاعران و نویسندگان متعهد و انقلابی همراه بود تا رکود تدریجی دهههای بعد که به غلبه سردمداران تئوری پست مدرن انجامید و اینان با ارایه گونههای انتزاعی از آثار ادبی، بحرانی به نام «بحران مخاطب» آفریدند که تا هنوز، دامان ادبیات از شرارههای ویرانگر آن ایمن نیست! اما دهه هشتاد خود به تنهایی، برای نشریات ادبی، دههای سرشار از حادثه و اتفاق بود. تا بدانجا که میتوان فراز و فرودهای نشریات ادبی در این دهه را همپای فراز و فرودهایی دانست که این نشریات در دهههای پیشین از سر گذراندهاند.
از اواخر دهه هفتاد، با گشایش نسبی که در فضای مطبوعات کشور پدید آمد، شمار زیادی از شاعران، نویسندگان و روزنامهنگاران ادبی برای انتشار نشریاتی با موضوع ادبیات و در قالب ماهنامه، دوماهنامه و فصلنامه درخواست مجوز کردند. بدین ترتیب در کنار چند نشریه ادبی همچون کلک، دنیای سخن، فصلنامه شعر و... که از گذشته فعالیت میکردند، تعداد قابل توجهی نشریه ادبی دیگر، به خانواده مطبوعات پیوستند که از شاخصترین آنها میتوان بخارا، نافه، بایا، شوکران، گلستانه، کارنامه، حافظ، آزما(۱) و... را نام برد.
اتفاقی که میتوانست نویدبخش شکوفایی دوباره ادبیات پس از تحمل سالها رکود نسبی باشد. چراکه بیتردید، انتشار آثار ادبی در مطبوعات و رسانهها، انگیزهای مضاعف برای فعالیت بیشتر در شاعران و نویسندگان به وجود میآورد و افزون بر این، با فراهم کردن زمینه نقد این آثار، بر رشد کیفی ادبیات تاثیر بسزایی دارد.
اما دیری نپایید که جوانههای امید به خزان بیرحم تنگناها گرفتار آمد. نشریات ادبی که قریب به اتفاق آنها با سرمایه شخصی مدیرانشان منتشر میشدند و با دریافت کمکهای محدود از دولت، در برابر مشکلات روزافزون صنعت نشر همچون گرانی کاغذ و توزیع نامناسب نشریه، به حیات خود ادامه میدادند، به تدریج توان مقاومت را از دست دادند و انتشار ماهنامهها به فصلنامه و فصلنامهها به گاهنامه بدل شد. البته در این بین افراطها و تندرویهای برخی از این نشریات هم مزید بر علت بود تا با استقبال چندانی از سوی مخاطبان روبرو نشوند و نتوانند با اتکا به تکفروشی، نیازهای مالی خود را پوشش دهند. به یاد دارم که مسوول صفحات شعر یکی از همین نشریات میگفت: «ما در مجلهمان غزل و شعر کلاسیک منتشر نمیکنیم!» و با اقداماتی از این دست، دایره مخاطبان خود را روز به روز تنگتر کردند.
از نیمههای دهه هشتاد، دولت تصمیم گرفت تا همان حمایتهای نیمبند را هم پایان بخشد و علاوه بر توقف خرید نشریات ادبی توسط نهاد کتابخانههای عمومی کشور، شرایط تخصیص کاغذ یارانهای به این نشریات هم دشوارتر گردید. و این کافی بود تا نفس نشریات ادبی به شماره بیفتد و فشارها بر آنان افزونتر گردد. بسیاری از این نشریات از ادامه انتشار بازماندند و مابقی هم کجدار و مریز به فعالیت خود ادامه دادند. یکی تعداد صفحات نشریهاش را کاهش داد، دیگری قیمتش را افزایش. یکی تیراژش را پایین آورد، دیگری کیفیت کاغذ نشریهاش را. و کار به جایی رسید که به نوشته یکی از روزنامهها(۲): «در نمایشگاه مطبوعات امسال، کمتر از دو درصد غرفهها به نشریات ادبی اختصاص داشت»
از میانههای دهه هشتاد و همزمان با افزایش فشارهای مالی بر نشریات کاغذی و نیز افزایش شمار کاربران شبکه اینترنت، نسخههای مجازی نشریات ادبی هم متولد شدند. در حقیقت سایتهای ادبی ـ البته نه به طور کامل ـ جایگزین نشریات کاغذی شدند و زمینه دیگری برای انتشار آثار ادبی پدید آمد. به قول مولانا جلالالدین، شاعر بزرگ ایرانی سده هفتم: «چون که گل رفت و گلستان شد خراب / بوی گل را از چه جوییم؟ از گلاب». از مهمترین سایتهای ادبی که در طی این دهه به فعالیت پرداختند میتوان به والس ادبی، آتیبان، وازنا، جن و پری، ماندگار، لوح، دیباچه، دینگ دانگ و... اشاره کرد.
اما ویژگیهای ذاتی سایتهای اینترنتی از جمله محدودیتهای دسترسی به آن برای همه اقشار جامعه، دشواری مطالعه آثار ادبی بر روی صفحه مانیتور، مشکلات فنی که گاه باعث از دسترس خارج شدن سایتها و پایگاههای اینترنتی میشود، در کنار عواملی چون سرعت پایین اینترنت و هزینه نسبتا بالای آن در ایران و نیز بافت فرهنگی سنتی جامعه که با نشریات کاغذی راحتتر کنار میآید تا نشریات مجازی، همه دست به دست هم دادند تا این نشریات نتوانند جای خالی نشریات کاغذی را به خوبی پر کنند و نقشی همپای آنها در ترویج و گسترش ادبیات ایفا نمایند.
افزون بر این، چون تاسیس یک سایت اینترنتی در قیاس با انتشار یک نشریه، هم به هزینه کمتری نیاز دارد و هم با سهولت بیشتر انجام میگیرد و از منظری میتوان این را یک مزیت برای نشریات اینترنتی به حساب آورد، اما از دیگر سو، همین مسئله زمینهساز رشد نامتوازن و ایجاد تشتت در عرصه فعالیتهای این قبیل نشریات میشود. تا بدانجا که در حال حاضر هزاران سایت فرهنگی و ادبی فارسی زبان در شبکه جهانی اینترنت فعالند و چنانچه شمار وبلاگهای ادبی را نیز به آن بیفزاییم، با یک آمار نجومی روبرو میشویم! و این باعث پراکندگی و کاهش چشمگیر شمار بازدیدکنندگان از این پایگاههای اینترنتی خواهد شد و از میزان تاثیرگذاری آنها خواهد کاست.
به هر روی، دههای که با امیدها و آرزوهای بسیار برای دستاندرکاران نشریات ادبی و اهالی ادبیات آغاز شده بود، پایان چندان دلچسب و امیدوارکنندهای نداشت. باشد که طلیعه دهه نود، نویدبخش روزهای بهتر برای ادبیات ایران و نشریات ادبیاش باشد. چراکه ادبیات، از دیرباز تاکنون مهمترین و شناختهشدهترین هنر ایرانی در نزد جهانیان بوده است و پاسداری از این سرمایه ملی، در گرو حفظ پویایی و بالندگی آن است که نشریات و رسانهها در این بین، نقش انکارناپذیری بر عهده دارند.
پی نوشت:
۱ـ گستره توزیع همه این نشریات در سطح کشور بود و از نشریات با گستره توزیع محلی صرف نظر شده است.
۲ـ روزنامه تهران امروز، پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰.
احمد طبايي ـ روزنامه آرمان شماره ۱۸۷۸ و ۱۸۸۱
پشت در باغ که رسیدم، اتوموبیل را نگه داشتم و چند بار پشت سر هم بوق زدم. لحظهای بعد، در باز شد و جوانی لاغراندام و تا حدی بیقواره، در برابرم ظاهر شد. جوان آنچنان چشم در چشمم دوخته بود که انگار میخواست با نگاه سردش به من بفهماند، از حضورم در آنجا، راضی نیست.
شیشه اتوموبیل را پایین کشیدم و سرم را از پنجره بیرون آوردم، اما قبل از آنکه چیزی بگویم، راه را برایم باز کرد و با تکان دادن دست مرا به داخل راهنمایی کرد. من هم پدال گاز را گرفتم و به سرعت از کنارش عبور کردم.
چند دقیقه بعد در مقابل ساختمان اصلی باغ، صابر را به گرمی در آغوش گرفتهبودم و هردو با صدای بلند میگفتیم و میخندیدیم. وارد خانه که شدیم کتم را از تن بیرون آوردم و رو به صابر گفتم:
ـ این پسره کیه که آوردی؟ انگار زیاد از مهمون خوشش نمیاد!
صابر که استکان ها را داخل سینی گذاشته بود و آن ها را از چای پر میکرد، با تعجب گفت:
ـ کی؟ رحمت؟ مگه چیزی بهت گفته؟
ـ نه! ولی احساس کردم رفتارش خیلی دوستانه نیست!
سینی چای را روی میز گذاشت و با خونسردی گفت:
ـ نه بابا! این اخلاقش همینجوره، ولی بچه پرکاریه. از وقتی آوردمش، کارهام خیلی سبک تر شده.
و همانطور که استکان چای و قندان را در مقابل من میگذاشت، ادامه داد:
ـ بگذریم! از کار و بار چه خبر؟ اوضاع شرکت چطوره؟
یک حبه قند در دهان گذاشتم، جرعهای چای سرکشیدم و با بی تفاوتی گفتم:
ـ مثل همیشه! دنبال یه لقمه نون و بوقلمون!
و هردو با صدای بلند خندیدیم.
***
شام که تمام شد، سیگاری آتش زدم و گفتم:
ـ دستت درد نکنه، عالی بود! واقعا دلم واسهی دستپختت تنگ شده بود!
ـ نوش جان! این به خاطر اینه که دیر به دیر یاد ما میافتی، مگه این که دلت...
که صدای پارس یک سگ بلند شد. صابر کمی جا خورد، اما بلافاصله ادامه داد:
ـ باز این سگه اومد! نمیدونم چرا نمیزنن خلاصش کنن!
با تعجب گفتم:
ـ فکر کردم بالاخره واسهی باغت سگ آوردی!
ـ نه بابا، تو که میدونی من از سگ خوشم نمیاد! این یه سگ هاره که تازه سر و کلش این طرفا پیدا شده! رحمت میگه تا حالا به چند تا از دهاتی ها هم حمله کرده!
قبل از این که حرفی بزنم، کسی با مشت به در خانه کوبید. صابر از من عذرخواهی کرد و از اتاق بیرون رفت. وقتی دوباره به اتاق بازگشت، رنگش کمی پریده بود و نشانه های ترس در چهره اش پیدا بود. بیمقدمه شروع به صحبت کرد:
ـ رحمت بود! میگه کسی از خونه بیرون نیاد تا این سگه گورشو گم کنه!
ـ مگه تو باغ هم میاد؟
ـ رحمت میگه ممکنه از لای پرچینها بیاد تو باغ! الان دو سه ماهه که هر چند شب یه بار، همین بساطه! به هر حال تو باید امشب اینجا بمونی!
این مساله، به نظرم قدری عجیب بود، اما بحث کردن دربارهی آن با صابر، فایدهای نداشت. بنابراین از جا بلند شدم و همانطور که کتم را میپوشیدم، گفتم:
ـ من حتما باید امشب برگردم. ولی به نظرم پی این قضیه رو بگیر!
صابر با دستپاچگی سعی کرد تا خطر آن سگ هار را جدی نشان دهد و از رفتن منصرفم کند، و من برای این که آرامش کنم، گفتم:
ـ من همین جا سوار ماشین میشم و همهی شیشهها رو میکشم بالا! فکر نمیکنم اون سگ هار اینجوری بتونه به من آسیب برسونه!
با شنیدن این جمله، کمی آرام شد و سرانجام رضایت داد، اما گفت که نمیتواند تا بیرون خانه همراهیم کند و همان جا با من خداحافظی کرد. هرچند که چندان ماجرای آن سگ هار را جدی نگرفته بودم، اما به محض خروج از خانه، بی معطلی به طرف اتوموبیل رفتم و سوارش شدم.
پشت در باغ که رسیدم، سگ سفیدی که روبروی اتاق رحمت با طناب بسته شده بود، توجهم را جلب کرد. سگ بلافاصله شروع کرد به پارسکردن و لحظهای بعد، رحمت با ظاهری آشفته، از اتاق بیرون دوید و به طرف اتوموبیل من آمد. خیلی دستپاچه و نگران بود، اما به روی خودم نیاوردم و با دست اشاره کردم که در را باز کند. وقتی مشغول باز کردن در شد، لحظهای احساس کردم که گوشهی پرده اتاق کنار رفت. سرم را چرخاندم و چشمم افتاد در چشم دختری که از پشت پنجرهی اتاق نگاهم می کرد.
دخترک وحشتزده پرده را کشید و ناپدید شد.
احمد طبايي ـ روزنامه فرهیختگان شماره ۶۴۵
تردیدی نیست که یک اثر ادبی در خلوت شاعر و نویسندهاش خلق میشود ـ البته منظور از خلوت، الزاما خلوت فیزیکی نیست ـ و شاعر و نویسنده، حاصل احساس و ادراک خویش از هستی را که از ژرفای جانش برمیخیزد، در خلوت روحیاش بر سطور کاغذ جاری میسازد. مخاطب هم، میبایست معنا و پیام نهفته در آن اثر را در خلوت روحی، دریابد تا به راستی بر جانش بنشیند و این ارتباط مفهومی به درستی برقرار گردد. پس ادبیات در ذات خویش، با خلوت و تنهایی انسان سر و کار دارد و هرکس به فراخور دریافت و باوری که نسبت به جهان پیرامونیاش دارد و تجربیاتی که در مسیر پرپیچ و خم زندگی پشت سر گذاشته، نوع خاصی از ادبیات را میپسندد و با آن همذاتپنداری میکند.
اما پدیدهای که دستکم در چند دهه اخیر به صورت گسترده، گریبان ادبیات ایران را گرفته و بسیاری از مناسبات ادبی را دگرگون ساخته است، «محفلگرایی» است. پدیدهای که درست در تقابل با ماهیت ذاتی آفرینش ادبی قرار دارد و منظور از آن، تشکیل گروهها و محافلی است که نگاه و برداشت مشخصی را در روند تولید آثار ادبی، اعم از شعر و داستان دنبال میکنند و میکوشند با در اختیار گرفتن هرگونه امکانات و ابزارهای لازم، آن نگاه و برداشت را در جامعه ادبی ترویج کنند. حال این امکانات و ابزارها ممکن است نشریات ادبی، موسسات انتشاراتی، رسانههای دیداری و شنیداری، جوایز ادبی و حتی نهادهای فرهنگی را شامل شود.
این محفلها پس از در اختیار گرفتن امکانات لازم، تنها به همفکران و همراهان خود مجال انتشار آثارشان را میدهند و سپس به حمایت همهجانبه و تایید بیچون و چرای آنان میپردازند، و در مقابل دیگر شاعران و نویسندگان را با وجود شایستگیهايي که دارند، در بایکوت قرار میدهند که از این نظر میتوان عملکرد آنها را با فراماسونها مقایسه کرد!
اما نتیجه شکلگیری چنین محفلهایی چیست؟ بیشک افت کیفی و حتی کمّی آثار ادبی و نیز هرز رفتن بسیاری از استعدادهای درخشان که در چنین برهوتی، یا اصولا امکان انتشار و دیده شدن آثارشان را نمییابند و یا برای در امان ماندن از این آسیب، علیرغم میل باطنی، به آغوش همان محافل و گروهها پناه میبرند و در حقیقت استعداد خود را در نطفه خفه میکنند.
حال سوالی که پیش میآید این است که پدیده محفلگرایی در ادبیات با چه انگیزه یا انگیزههایی شکل میگیرد؟ در پاسخ باید گفت، از آنجا که محفلگرایی در ادبیات زاییده دنیای مدرن است و با اتکا به ابزارهای دنیای مدرن ظهور و بروز یافته است، بر آن است تا با بهرهگیری از امکانات رسانهای، بر ناتوانی و ضعف موجود در آثار خود سرپوش نهاده و با هجمههای تبلیغاتی و پروپاگاندا، شهرت و اعتبار کسب کند و اصطلاحا ره صدساله را یک شبه بپیماید. و صدالبته از این اصل کلی غافل است که شهرت و اعتباری که به ناحق و تنها به واسطه تبلیغات و جوسازیها حاصل شود، چندان پایدار نخواهد بود و کسی با جار و جنجال و هیاهو نمیتواند در عرصه هنر به جاودانگی دست یابد.
در پایان، اشاره به این نکته ضرورت دارد که برگزاری هر نشست ادبی، الزاما به معنای محفلگرایی نیست و چهبسا جلسات و نشستهایی که فارغ از هرگونه نگاه و سلیقه شخصی، تنها به رشد و تعالی ادبیات میاندیشند و در این راه خدمات ارزندهای هم ارایه کردهاند، اما برگزارکنندگان این نشستها میبایست همواره نگران درافتادن به ورطه محفلگرایی و جزماندیشی باشند تا حاصل تلاشهایشان به بیراهه نینجامد.
احمد طبايي ـ روزنامه اطلاعات شماره ۲۵۲۴۸
دوست شاعری که مجموعهای از اشعارش را آماده چاپ دارد، تعریف میکرد که به چند ناشر معتبر و سرشناس غیردولتی برای انتشار کتابش مراجعه کرده است. پس از آنکه موضوع را با آنها در میان میگذارد، در بدو امر از او میپرسند که اشعار کتاب، در چه قالبی سروده شده است؟ جواب میدهد قالبهای کلاسیک و نیمایی. اما با این بهانه که ما فقط شعر سپید منتشر میکنیم، حتی از دریافت کتاب هم خودداری میکنند! و وقتی با اعتراض او مواجه میشوند که «شما کتاب را نخوانده، آن را رد میکنید» تقصیر را به گردن مخاطبان و جامعه ادبی میاندازند.
البته اگر منصف باشیم، این استدلال دور از واقعیت است، چراکه هنوز هم ذائقه شعری بدنه جامعه ایرانی، شعرهای کلاسیک را بیشتر میپسندد و در میان قشر تحصیلکرده و دانشگاهی هم شعر نیمایی نسبت به شعر سپید از مقبولیت بیشتری برخوردار است که فروش بالای کتابهای شاعران نیماییسرا همچون فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، اخوانثالث، فریدون مشیری، نادر نادرپور، شفیعی کدکنی و... خود گواهی بر این مدعاست. اما بدون شک، شعر سپید در میان شاعران آوانگارد که البته گروهی از آنان در طی چند سال اخیر جامه روزنامهنگاری بر تن کرده و اداره صفحات ادبی تعدادی از نشریات را بر عهده دارند، طرفدار زیادی دارد.
حال چنانچه یک مقایسه حتی سرانگشتی صورت گیرد، مشخص میشود که شمار دوستداران اشعار کلاسیک و نیمایی به مراتب، بیشتر از علاقهمندان به اشعار سپید است و ناشران هم که طبعا بیش و پیش از هرچیز، بازار برایشان اولویت دارد، میبایست انتشار مجموعه شعرهای کلاسیک و نیمایی را در دستور کار خود قرار دهند نه شعرهای سپید را. اما این ناشران را چه شده که به قول معروف «شناکردن در خلاف جریان آب» را انتخاب کردهاند؟ برای پاسخ به این پرسش، ابتدا لازم به یادآوری است که در حال حاضر انتشار کتابهای ادبی ـ به ویژه ادبیات جدی و فاخر ـ به طور عام و مجموعههای شعر به طور خاص، چندان به صرفه نیست چراکه این کتابها در مقایسه با کتابهایی چون روشهای موفقیت، رازهای زیبایی و... به هیچ وجه از فروش و سودآوری بالا برخوردار نیستند. از این رو، اندک ناشرانی که هنوز اقدام به نشر این گونه کتابها میکنند، اغلب یا بر اساس علاقه شخصی است و یا به دلیل قدمت زیاد و شهرتی که در این عرصه کسب کردهاند.
به نظر میرسد که ایندست ناشران، پس از ارزیابی شرایط و با عنایت به اینکه بحث سودآوری و حتی بازگشت سرمایه در موضوع شعر، چندان محلی از اعراب ندارد، گزینه دیگری را برگزیدهاند. اینکه به جای در نظر گرفتن علایق و نیازهای بدنه جامعه و نیز محافل آکادمیک و دانشگاهی، تمایلات روزنامهنگاران ادبی و اصحاب رسانه را برای انتشار مجموعههای شعر، معیار قرار دهند و تنها بر روی شعر سپید سرمایهگذاری کنند. در مقابل نیز این امکان را بیابند تا با معرفی و نقد کتابهایشان در مطبوعات و رسانهها، از اعتبار و شهرتی بیش از پیش برخوردار گردند. در عین حال با انتشار مجموعه شعرهای سطحی و بیارزش، البته با سرمایه شخصی شاعرانی که تنها به واسطه همان شهرت و اعتبار رسانهای، به آنها مراجعه میکنند، هزینههای خود را پوشش داده و به سود اقتصادی هم دست یابند. غافل از آنکه در این میان بازنده اصلی، شعر است و نتیجه طبیعی این روند، بیاعتمادی و دلزدگی بیش از پیش مخاطبان شعر.
شاید در کوتاه مدت، این ناشران با استمرار این رویه، بتوانند به بقای خود ادامه دهند، اما بیتردید در درازمدت با مشکل مواجه خواهند شد. چراکه به هر ترتیب، مخاطب ادبیات و شعر، مردم هستند و چنانچه کتابهای شعر پیوند خود را با جامعه بگسلند، با بیاعتنایی مخاطبان روبرو خواهند شد و اولین پیامد این چرخه معیوب، عدم انتشار مجموعههای شعر خواهد بود.
احمد طبایی ـ روزنامه آرمان شماره ۱۸۱۹
چندی پیش در یک نشست ادبی که به منظور رونمایی از کتاب «کشف لحظه» (گزیده آثار صد داستانکنویس) برگزار شد، خانم بلقیس سلیمانی ـ داستاننویس ـ به مخالفتهای شدیدی اشاره کرد که از جانب برخی اهالی ادبیات با داستانک ابراز میشود. (گزارش مهر از این نشست)
ایشان در ضمن صحبتهایش نکته جالبی را بیان کرد که جای تامل دارد. اینکه: «زیاد به من میگویند که شما سوژههایت را با این نوع نوشتن (داستانک) شهید میکنی!»
به نظر میرسد تنها همین یک جمله، میتواند گویای بر حق نبودن و سستی استدلال منتقدان داستانکنویسی باشد. چراکه اگر نویسنده، حرفی برای گفتن داشته باشد و نیز بر کار خود مسلط باشد، نیازی به لفاظی و پرگویی و به اصطلاح کش دادن داستان ندارد، بلکه سیر داستان، خود تعیینکننده حجم آن خواهد بود. از این گذشته، اگر حجم یک اثر ادبی را معیار کیفیت و اصالت آن بدانیم، پس رباعیات خیام در قیاس با مثنویهای چندصد بیتی فلان شاعر درجه چندم، فاقد ارزش خواهد بود!
باز غفلت زد شبیخونی دگر در خوابمان
مرگ را نوشید بر دست پدر، سهرابمان
سایهی هول است و قید از ما نمی گیرد ز پای
تا دهان گورها، در خود، نگیرد قابمان
ماهیان تشنه را بلعید ماهیخوار و... باز
سوی مسلخ میبرد، با وعدهی تالابمان
کشتی نوح است، میگویند و بر موج فریب
میکشاند ناخدا، تا ورطهی گردابمان
معجزی روشن، چو ماه نخشب آوردیم و... هیچ
نیست فرجامی، به پایان، جز خم تیزابمان
میفریبند این رسنکاران، به نام مهر و ماه
روز با پیه سوز و، شب با کرمک شبتابمان
در سرابستان، به جرم تشنگی، میافکند
در همان جایی که نی افکند عرب، غرقابمان
تنگچشمی بین، که حاتمشهرگان، حتی کفی
نان نمیبخشند تا از رخ نریزند آبمان
بر نمیتابد شراری خرد را خشم زئوس
تا چراگاه کلاغان میکند پرتابمان!
علیرضا طبایی ـ مجموعه شعر «شاید گناه از عینک من باشد»
نوزدهمين نشست «عصر روشن» با ميزگرد «بحثي دربارهي جايزههاي ادبي» برگزار ميشود.
به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، در اين نشست كه با داستانخواني نويسندگاني چون فرشته نوبخت، مريم منصوري، آيدا مرادي آهني و احمد طبايي همراه خواهد بود، محمدهاشم اكبرياني، احمد غلامي و عليرضا بهرامي (دبير نشستهاي عصر روشن) در ميزگردي، به بحث دربارهي موجوديت و واقعيتهاي جايزههاي ادبي از منظرهاي مختلف ميپردازند.
احمد غلامي، باني و دبير جايزهي منتقدان و نويسندگان مطبوعات است كه تاكنون 10 دوره از آن به انجام رسيده است. هاشم اكبرياني نيز باني و دبير جايزهي شعر خبرنگاران است كه دورهي ششم آن در حال برگزاري است. عليرضا بهرامي هم از مؤسسان و داوران همين جايزهي عمومي است.
همچنين داستانخوانيهاي اين نشست همچون برخي نشستهاي ديگر «عصر روشن»، به نمايندگاني از نسل نو داستاننويسي ايران اختصاص يافته است. تا كنون، مجموعههاي داستان «دو كام حبس» از مريم منصوري، «مرغ عشقهاي همسايهي روبهرويي» و «كلاغ» از فرشته نوبخت و «پونز روي دم گربه» از آيدا مرادي آهني به علاقهمندان ادبيات داستاني عرضه شده است. همچنين از احمد طبايي داستانهاي مينيمال مختلفي در نشريات ادبي انتشار يافته است.
نوزدهمين نشست از سلسله نشستهاي فرهنگي «عصر روشن» از ساعت 16 روز پنجشنبه ( 10 آذرماه جاري) در نشاني: تهران، خيابان سميه، نرسيده به تقاطع مفتح، كتابسراي روشن، برگزار خواهد شد.
آسمان سیاه و تبدار یكریز میغرید و دانههای باران را بر سر و روی شهر خسته و عابرانش میكوبید. رهگذران سراسیمه به این طرف و آن طرف میرفتند تا هرچه زودتر سرپناهی امن پیدا كنند و در آن آرام گیرند. اما در گوشهای از خیابان، زنی سالخورده، پسرك عقبماندهای را كه با هر غرش آسمان، رعشه بر تنش میافتاد، محكم در آغوش گرفته بود...
احمد طبایی ـ روزنامه فرهیختگان شماره ۶۶۶
به گزارش خبرنگار مهر، این نشریه در شماره جدید خود به معرفی «دینا منگستو» نویسنده اتیوپیایی و برنده جوایزی ادبی مانند کتاب لسآنجلس، دیلن توماس، فمینا، کتاب برگزیده گاردین، کتاب برگزیده نیویورک تایمز و بورس داستان لنان پرداخته است.
«گلستانه» همچنین به بهانه درگذشت «لوسین فروید» نوه زیگموند فروید و نقاش و مجسمهساز مشهور در سن 88 سالگی، نگاهی به زندگی و آثار متنوع او انداخته است.
این مجله همچنین در مطلبی با عنوان «تجددگرای سنتپژوه» به قلم بهاءالدین خرمشاهی کتاب «شمس مولانا» نوشته عباس کیارستمی را معرفی و بررسی کرده است.

در شماره جدید «گلستانه» همچنین گفتگویی با کازوئو ایشی گورو ترجمه و منتشر شده است.
این نشریه همچنین به انتشار گفتگوی دایان اوسون با جان آپدایک و نیز انعکاس مطالبی درباره جان بنویل به بهانه اعطای جایزه کافکا در سال 2011 به او و مقالهای درباره فیلیپ راث به مناسبت اعطای جایزه من بوکر به او دست زده است.
اشعار و داستانهایی از اهالی ادبیات کشورمان مانند فرشته پناهی، علیرضا اجلی، احمد طبایی، سعید امیری، مهلا ابراهیمی، سهیل دولتآبادی و ساینا نوروزی دیگر مطالب «گلستانه» را تشکیل میدهند.
شماره صد و چهاردهم این نشریه در 100 صفحه و با بهای 3000 تومان به روی دکههای مطبوعات آمده است.
ابر سیاهی که آسمان را گرفته بود، هوا را گرگ و میش نشان میداد. هرازگاهی باد سردي میوزید که سرما را تا مغز استخوان فرو میکرد و شاخ و برگ درختان را با سر و صدا به در و دیوار میکوبید. قطرات ريزي كه گهگاه بر زمين ميريخت، از رگبار تندي كه در پيش بود، خبر ميداد...
رگبار كه باریدن گرفت، كبوتري خسته و زخمي، به زحمت پر كشيد و پشت پنجرهي اتاقي پناه گرفت. اتاق گرم و روشن بود و کبوتر با اشتیاق هرگوشهي آن را ورانداز میکرد که ناگهان، چشمش افتاد در چشم قناری کوچکی که در قفس کنار پنجره زندانی بود و لحظهای نگاهشان با هم آمیخت.
قناری بیدرنگ رویش را برگرداند.
احمد طبايي ـ روزنامه فرهیختگان شماره ۶۲۲