راهي نو در شعر پارسي

نيما يوشيج انساني بزرگ بود تا شاعري بزرگ! هر چند اين سخن در ابتدا قدري غريب مينمايد، اما واقعيت امر اين است كه اگر منصفانه به قضاوت بنشينيم، ارزش ادبي و شعري آثار نيما در قياس با آثار برجاي مانده از پيروانش در مرتبهاي پايينتر قرار ميگيرد و به بياني ديگر، بسياري از رهروان راه نيما، از خود او شاعرتر بودند.
اما آنچه نيما را به چهره برجسته و بيهمتاي شعر و ادب معاصر مبدّل كرد، جسارت و پشتكار بيمانند او در گشودن افقهاي تازه در برابر جامعه ادبي و نيز تلاشها و مرارتهايي است كه در اين راه به جان خريد.
در حقيقت اين او بود كه قيد تكرار و جمود را از پاي شعر كهنسال پارسي باز كرد و با كشف پتانسيلها و قابليتهاي نهفته در آن، شعر پارسي را از ورطه ركود رهانيد و جان تازهاش بخشيد. البته بودند شاعراني سرشناستر از نيما كه حتي پيش از او، به اين واقعيت پي بردند كه سرودن شعر در قالبهاي كهن و با نگاه سنتي، ديگر جوابگوي نيازهاي زمانه نيست. اما فقدان جسارت و ميل به خطركردن در آنان، اين فرصت تاريخي را در اختيار نيما قرار داد تا پايهگذار حركتي تازه در شعر معاصر پارسي باشد و به شايستگي عنوان «پدر شعرنو» را از آن خود كند.
حركتي كه نيما آغاز كرد، حركتي حساب شده و همراه با آگاهي و شناخت از پيشينه درخشان شعر پارسي بود. چه آن كه پيش از آن، خود نيز در همان قالبهاي كهن به سرايش شعر مي پرداخت و با اشراف به امكانات و محدوديتهاي سرودن در اين قالبها، كوشيد تا ضمن وفاداري به ريشههاي اصيل و بنيادين شعر پارسي، بر ظرفيتهاي كلامي و بياني آن بيفزايد و شعري متعهد را كه آينه تمامنماي جامعه و در عين حال همراه و همگام با زندگي انسان اين روزگار باشد، عرضه نمايد.
اين تلاشها، خيلي زود به بار نشست و شاعران بسياري، راه و روش او را نه تنها استمرار كه تكامل بخشيدند و از اين رهگذر بسياري از اشعار درخشان قرن حاضر، در قالب نيمايي و با پيروي از آموزههاي نيما سروده شد. هرچند كه اقبال بينظير جامعه ادبي و به ويژه روشنفكران و فرهيختگان به ان آموزهها و پيشنهادها، گروهي شهرتطلب كممايه را به وسوسه انداخت كه آنان نيز مبدع حركتي ديگر در شعر پارسي شناخته شوند و بدين سان اعتبار و جايگاهي همپاي نيما يوشيج در عرصه ادب معاصر بيابند. چنين بود كه بسياري از جريانهاي انحرافي، تحت عناويني چون موج نو، شعر پست مدرن، شعر حجم و... شكل گرفتند. ولي در عمل نه تنها اعتبار و منزلتي براي سردمداران خود به ارمغان نياوردند بلكه روز به روز، فاصله ميان مخاطبان و شعر معاصر را ژرفا بخشيدندو كار را به جايي رساندند كه در اين روزگار، از آن با بحراني به نام بحران مخاطب ياد ميشود.
اين مسأله، با اين كه حركت پرشتاب شعر اصيل نيمايي را براي دستيابي به افقهاي تازهتر، با موانع و محدوديتهايي مواجه كرد، اما هرگز آن را متوقف نساخت و اين نهال نورس كه با تلاش و پشتكار نيماي بزرگ بر بستر ادب گرانسنگ پارسي روييد، امروزه روز به درخت تناوري مبدّل گشته كه از ثمرات آن نه تنها جامعه ادبي، بلكه فرهنگ ديرسال ايراني بهره ميبرد.
روزنامه اطلاعات شماره ۲۴۶۵۶
... مردی از تبار دانش و رادی !
از شعله ی خشم، آسمان ها شعله ور بود و زمین می سوخت
لب های خاک تشنه، زیر نیزه های آتشین می سوخت
یک سوی ایمان بود و عشق و رادمردی، در صفی ستوار
آن سو، ولی، قلب دنائت از لهیب آز و کین می سوخت
هنگامه ی مردی و رویارویی بیداد بود و داد
بیم زوال روح دین می رفت، کم کم داشت دین می سوخت
شور شهادت بود و رفتن، آتش و دل های دریایی
در یورش تاراج طوفانی، کز آن ، باغ یقین می سوخت
گاه وداع آخرین خورشید، نبض آسمان می کوفت
از این وداع واپسین، بال و پر روح الامین می سوخت
عباس، مردی از تبار دانش و رادی، ... علی واری!
یادآور مردی که از یادش، غرور کافرین می سوخت
لب تشنه، آبی بر گرفت و ریخت، چون در آب پیدا بود
در خیمه ها، لب های خشک غنچه هایی نازنین می سوخت
بیرون شد از شط، تاخت سوی خیمه، با مشکی پر از لبخند
در پیش رویش، گرچه، تیغ روبهان در کمین می سوخت
تیغ از کمین برجست، ماهی در محاق افتاد، دستی سوخت
دستی که بر آن بوسه ها می زد امیر المومنین، می سوخت
یکباره سقف آسمان آمد فرود و نخل ها دیدند
از زخم گرگان، مشک از هم می درید و اسب و زین می سوخت
با نعره عباس، فریاد حسین (ع) آمیخت با امواج
موج "برادر جان" طنین افکند و خواهر، زان طنین می سوخت
عباس پرپر می شد و آزادگی بر خاک می غلتید
هم چون علی (ع)، زهرا (س)، کنار زینب و ام البنین، می سوخت
یک کهکشان منظومه، گویی از مدار خود، به خاک افتاد
یا خرمنی گل، از فرود تندری مرگ آفرین می سوخت
امواج رحمت گر نمی آمد به جنبش، آسمان می دید
تا صبح رستاخیز، از این بیداد، فردوس برین می سوخت
شماره ی ۱۱ مجلهی اینترنتی دینگ دانگ (رسانه تخصصی شعر آزاد نیمایی) منتشر شد.

در این شماره علاوه بر سرمقاله ها، شعرهایی از منصور اعلمی، حمید پژوهش، ناتولی درخشان، بهرام دولتشاهی، آزاده رستمی، مهسا زهیری، سعید سلطانی طارمی، کیوان صادقی، جهانگیر صداقت فر، محمدرضاطاهریان، مهدی عاطف راد، الهام کریمی، سیدمرتضی معراجی و هدی نخجیری منتشر شده است.
همچنین مقالاتی پیرامون شعر و مسائل آن از: مجید اخگر، ژاله اصفهانی، مانی امین، فریدون بدرهای، سیمین بهبهانی، ستارجلیل زاده، محمد امین ریاحی، عبدالحسین زرین کوب، سعید سلطانی طارمی، محمدرضاشفیعی کدکنی، بابک صحرا نورد، احمد طبایی، مهدی عاطف راد، الهام کریمی، پرویزناتل خانلری، فریدون مشیری، مهرداد مهرپور و... و نیز شارل بودلر، لوین. ل. شوکینگ، پیتر بورگر، خسوس لویس پاچه کو، جمال جمعه، کژال احمد از دیگر بخش های این شماره ی دینگ دانگ است.
یادنامه های ژاله اصفهانی و فریدون مشیری همراه یاد کرد هایی از نیما یوشیج و منوچهر آتشی و حمید مصدق نیز در این شماره به چشم می خورد.
رئيس زندان وارد محوطه شد و به طرف چوبه دار رفت. چند لحظه وراندازش كرد، سپس از زندانباني كه در كنار آن ايستاده بود، پرسيد:
ـ ببينم، آماده ش كردين؟
ـ بله قربان!
ـ خيلي خب! محكومو براي اجراي حكم بيارين!
دو زندانبان تنومند به سمت سلول محكوم رفتند و چند دقيقه بعد، درحالي كه هركدام، يكي از بازوهايش را گرفته بود، او را دست بسته به محوطه آوردند.
محكوم به شدت مضطرب و پريشان بود اما سعي مي كرد خود را آرام نشان دهد. ابتدا لحظه اي ايستاد و نگاهش را به چوبه دار دوخت، سپس همراه دو زندانبان به طرف آن حركت كرد. هنوز چند متري بيشتر نرفته بود كه يكباره نقش بر زمين شد.
پزشك زندان به سرعت خود را بالاي سرش رساند و او را معاينه كرد و همانطور كه پلك هايش را مي بست، رو به رئيس زندان گفت:
ـ كارتونو راحت كرد! سكته قلبي!
این هم از آن بازی های شگفت روزگار است که کس یا کسانی به جرم مهارت و تخصصشان در یک زمینه، توسط گروهی که فاقد این مهارت و توانایی هستند، متهم به واپس ماندگی و جمود و تکرار می شوند!
البته این حرف بسیار جای تعجب دارد اما با کمال تاسف و تاثر، این واقعیتی است که در این زمانه، مصداق عینی آن را در عرصه ی شعر امروز شاهد هستیم. کسانی که کوچکترین شناخت و آگاهی از پیشینه ی درخشان شعر پارسی ندارند و حتی از قرائت بی عیب و نقص ابیات مشهور شاعران بزرگ پارسی گو عاجزند، چه برسد به این که اوزان عروضی و صنایع ادبی و قالب های شعری را بشناسند، حال به مدعیان ادبیات و شعر این روزگار مبدّل گشته اند. فقط کافی است دفترهای به اصطلاح شعر این داعیه داران پست مدرنیسم را تورقی کرد تا عمق بی سوادی و بی هنری آنان، اثبات شود.
حال چنین اشخاصی که تنها انگیزه شان از ورود به این عرصه، تنها نام اندوزی و شهرت طلبی است، به جای آن که حرمت شاعران اصیل را که بر خلاف اینان یک شبه ره صد ساله نپیموده اند بلکه با زحمت و مطالعه ی بسیار، مراتب فضل و دانش را فراگرفته اند، پاس دارند، به نفی و انکار آنان می پردازند تا شاید بی هنری و بی سوادی شان در پشت پرده ی این تهمت ها و گزافه گویی ها پنهان شود. غافل از آن که تشت رسوایی اینان سال هاست که در نزد ادب دوستان و فرهیختگان از بام بر زمین افتاده است.
شمارهي جديد دوماهنامهي ادبي «شوكران» منتشر شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، شمارهي 35 اين نشريه با ياد رفتگان تابستان: محمد حقوقي، مهدي آذريزدي و اسماعيل فصيح شروع ميشود و با شعرهايي از پونه ندائي، شهرام پوررستم، هيوا مسيح، عباس صفاري، فهيمه غنينژاد، رسول يونان و ابراهيم صفايي ادامه مييابد.
بخش شعر جهان نيز با بخش شعر تركيه شامل آثاري از بولنت اجويت با ترجمهي آيدين روشن و تايماز خانكيشي و بخش هايكوهاي ژاپني با آثاري از ماتسوئو باسيو با ترجمهي مرتضي مجدفر همراه است. همچنين شعرهاي فدريكو گارسيا لوركا با ترجمهي فؤاد نظيري در اين بخش به چشم ميخورد.
اما بخش گفتارها با اين مطالب همراه است: شاهنامه و تاريخ پايانناپذير به قلم پوران كاوه، نگاهي به زندگي و شعر گلچين گيلاني به قلم هادي قليزاده، بررسي ساختار داستاني «آيينههاي دردار» هوشنگ گلشيري به قلم نهال واعظ و پسنگارههاي كوتاه بر جشنوارهي رنگها و سايهها به قلم مفتون اميني.
در بخش گفتوگو نيز گفتوگو با رضا سيدحسيني (به كوشش حسن رياضي)، اينگمار برگمن (با ترجمهي خسرو سينايي) و محمد اركون (به كوشش محمدرضا وصفي) انتشار يافته است.
همچنين بخش داستان ايراني با آثاري از احمد طبايي، نگار تقيزاده و علي رؤوف همراه است.
در بخش داستان خارجي نيز داستانهايي از دازائي اسامو و وانگ نيكخواه با ترجمهي نجمه مهدي و عطا بالادست منتشر شده است.
نشريهي «شوكران» با صاحبامتيازي، مديرمسؤولي و سردبيري پونه ندائي منتشر ميشود.
شاعر و نویسنده به چه کس یا کسانی می بایست اطلاق شود؟ این سوالی است که شاید در ابتدا، پاسخ به آن بسیار ساده به نظر می رسد اما در این آشفته بازار ادبی که در دهه های اخیر، شاهدش هستیم، پرسشی کلیدی و راهگشاست. بدین معنی که یافتن پاسخی درست برای آن می تواند دامان ادبیات شکوهمند پارسی را با آن پیشینه درخشان، از آلودگی ها تطهیر نماید و سره را از ناسره بازشناساند.
همواره بر این باور بوده و هستم که شاعری و نویسندگی را با تجارت و سوداگری فاصله ای به اندازه سال های نوری است. خواه تجارت نان باشد یا سودای نام! شاعر و نویسنده را کسی می دانم که بالقوه از احساس و ادراک قوی تری نسبت به عامه مردم برخوردار است و از رهگذر آن آلام و آرزوهای بشری بر وجود او تاثیر عمیق تری به جای می گذارد و او با بهره از هوش و استعداد ذاتی خود در کنار فراگیری قواعد و فنون شاعری و نویسندگی، آثاری خلق می کند که در حقیقت آینه تمام نمای زندگی انسان ها با تمام زشتی ها و زیبایی های آن است. پس با این تعریف، شاعری و نویسندگی یک عنوان نیست که شخصی یا گروهی آن را به فردی اعطا نماید، بلکه واقعیتی است که به واسطه ی حصول شرایط، پدید می آید.
اما آنچه امروزه روز در عرصه ی ادبیات بروز و ظهور دارد، با این تعریف هیچ تناسبی ندارد! در فضای ادبی امروز هرکس که مایل باشد شاعر یا نویسنده خطاب شود، کافی ست بتواند با استفاده از ابزارهایی چون پول و ثروت، موقعیت، روابط عمومی و ... با رسانه ها و محافل ادبی ارتباط تنگاتنگی برقرار کند. در این صورت است که می تواند تنها با لغزاندن قلم بر صفحه کاغذ و به قولی با نوشتن هر هذیان و پرت و پلایی، در زمره ی بزرگترین شاعران و نویسندگان قلمداد شود و آن هنگام است که مصاحبه پشت مصاحبه و تعریف و تمجید پشت تعریف و تمجید از او در رسانه ها و مطبوعات منتشر می شود و ادبیات بخت برگشته ی پارسی، مفتخر به قله ی رفیعی دیگر! حال جناب شاعر یا نویسنده می تواند به پشتوانه ی کوله باری از نام و نشان، سالی چند مجموعه شعر یا داستان منتشر کند و کارگاه های شعر و داستان تشکیل دهد و اگر بخت با او یار باشد، برای شرکت در فستیوال های ادبی رهسپار کشورهای خارجی شود و ...
اما هرچه امواج سهمگین تر باشند به همان اندازه عمر کوتاه تری دارند!
هرچند که برای اثبات این ادعا، نه تحقیقی کرده ام و نه حتی تحقیقی خوانده ام اما صرفا با تکیه بر تحلیل های شخصی و بعضی شواهد و قراین، معتقدم که: در بین ما ایرانیان به دلیل بهره مندی از میراث گرانبهای ادبی و کلامی و نیز ویژگی های تاریخی و اجتماعی، سخن و سخنوری از اهمیت زیادی برخوردار است که استفاده فراوان از اشعار و کنایات و ضرب المثل ها در گفتگوهای روزمره، خود گواهی بر این مدعاست.
حال با این اوصاف، شاید پذیرش این حرف به دلیل مغایرت با این باور تاریخی، تا اندازه ای دشوار می نماید که: در بسیاری از مواقع سکوت پیشه کردن چه بسا موثرتر از صدها وعظ و خطابه، در انتقال پیام است.
هرچند به درستی نمی دانم که خود تا چه اندازه به این سخن پایبندم، اما دست کم در یک مورد سعی کردم آن را در عمل بیازمایم و از نتیجه ی آن هم پشیمان نیستم!
چند روز پیش روزنامه ی تازه تاسیس کلمه سبز گفتگوی مفصلی با محمود دولت آبادی نویسنده ی برجسته ی معاصر منتشر کرد که حاوی پاره ای از انتقادات و خاطرات این نویسنده ی پیشکسوت بود. اما نکته ای که به نظرم تا حدی غریب و مبالغه آمیز آمد، نه در سخنان ایشان که در مقدمه (یا اصطلاحا لید) مطلب بود به قلم روزنامه نگار این روزنامه:
«دست های محمود دولت آبادی شکل نوشتن اند. این را فکر کنم خیلی ها گفته اند. او با همین دست ها حدیث رنجی به میراث رسیده را جا مانده در سینه مردمش روایت کرده است و به واسطه همین بزرگترین نویسنده زنده پس از دوران مشروطه است که هم در میان مردم جایگاه والایی دارد و هم نزد مخاطبان جدی ادبیات...»
در این که جناب دولت آبادی از نویسندگان بزرگ و متعهد این سرزمین هستند و هم در میان مردم و هم نزد مخاطبان جدی ادبیات جایگاه والایی دارند، هیچ شکی نیست. اما این ادعا که ایشان بزرگترین نویسنده ی زنده ی پس از دوران مشروطه هستند، سخنی به گزاف بیش نیست. آخر چطور می شود که کسی در حوزه ادبیات و آن هم در کسوت روزنامه نگاری فعالیت کند و نداند که نویسندگان بزرگی چون سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، علی اشرف درویشیان، جمال میرصادقی و ... هنوز در قید حیاتند و جایگاه آنان اگر از جناب دولت آبادی رفیع تر نباشد، فروتر هم نیست!
ای کاش این عادت ناپسند که برای ارتقا منزلت و جایگاه کسی ـ البته به زعم خود ـ شان و جایگاه دیگران را نفی کنیم، از قاموس ما ایرانیان حذف می شد و در عوض کمی انصاف جای آن را می گرفت.
اگر کسی بخواهد درباره زندگی ، آثار و نقش بی بدیل شاعر پر آوازه ی قرن هفتم سعدی شیرازی مطالعه یا تحقیق کند ، بی تردید کتاب ها و مقالات متعدد در اختیار خواهد داشت . زیرا که سعدی و آثارش همواره برای ادیبان و شاعران و ادب دوستان ، آنقدر ارزشمند و والا بوده که بارها و بارها مورد نقد و پژوهش و تحلیل قرار گیرد .
بزرگان ادب پارسی ، سعدی را شاعری توانمند و زبردست می دانند که با واژگان ، در حقیقت نگارگری کرده است . گلستان او نمونه بی همتای نثر مسجع و در کنار بوستانش ، در زمره ی برترین آثار تعلیمی ادب گرانسنگ پارسی است . می گویند سعدی گستره ی زبان فارسی را ، وسعت بسیار بخشیده و جایگاه آن را رفیع تر کرده است . غزل او را ، سهل و ممتنع نامیده اند که این خود گواه دیگری است بر چیره دستی این استاد بی همتای شعر و شاعری . به باور من در میان تمام بزرگان شعر پارسی ، بی هیچ شک و شبهه ، سعدی شیرازی شایسته صفت « شاعر ادیب » است .
اما آنچه همواره حس احترام و تحسین توامان مرا نسبت به این فخر جاودانه ی ایران زمین برانگیخته ، اشعار ـ و به ویژه غزلیات ـ پرشور ، آتشین و تامل برانگیز اوست .
شناخت و مطالعه من از آثار سعدی ، نه تنها ژرف و جامع نیست که بسیار سطحی و ناقص است ، اما در حد بضاعت خود معتقدم که گرچه همه ـ یا لااقل ، عمده ـ آثار سعدی ارزشمند و ماندگارند ولی همه اشعار و غزلیات او واجد صفاتی که پیش تر اشاره کردم ، نیستند . اما آن بخش از سروده های سعدی که در دایره ی این تعریف می گنجند ، آنچنان روح و روان انسان را متاثر می کنند که می توان در مقام توصیف ، صفت « ویرانگر » بر آن نهاد .
این اشعار آنقدر زلالند و آنچنان روح و جان شنونده و خواننده را دگرگون می سازند که بیشتر به معجزه می مانند . تا جایی که انسان گمان می کند شاعر ، این اشعار را در حالتی ملکوتی و بی خود شده از خویش ، سروده است .
بسيار سال ها به سر خاك ما رود
كاين آب چشمه آيد و باد صبا رود
اين پنج روزه مهلت ايام آدمي
بر خاك ديگران به تكبر چرا رود
دامن كشان كه مي رود امروز بر زمين
فردا غبار كالبدش در هوا رود
اي دوست بر جنازه دشمن چو بگذري
شادي مكن كه با تو همين ماجرا رود
خاكت در استخوان رود اي نفس شوخ چشم
مانند سرمه دان كه درو توتيا رود
دنيا حريف سفله و معشوق بي وفاست
چون مي رود هر آينه بگذار تا رود
اينست حال تن كه تو بيني به زير خاك
تا جان نازنين كه بر آيد كجا رود
بر سايبان حسن عمل اعتماد نيست
سعدي مگر به سايه لطف خدا رود
يا رب مگير بنده مسكين و دست گير
كز تو كرم بر آيد و از ما خطا رود
در طول تاریخ چه بسیار بزرگان و سخنوران و شاعران و نویسندگان ، کوشیده اند تا پاسداشت مقام «معلم» را که به حق والاترین مقام هاست و نمود حقیقی ایثار ، به زیباترین شکل ، بازنمایند . در روزگار ما علاوه بر ابزار کلام ، امکانات و ابزارهای مدرن و پیشرفته در قالب هنرهایی چون عکاسی و فیلم سازی نیز در راستای این هدف به کار گرفته شده اند . اما کدام یک توانسته اند به اندازه ی این ابیات شگفت و بی نظیر استاد سخن ، گوشه ای از شکوه و عظمت مقام معلم را توصیف کنند ؟
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و زاهد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن ، این فریق را
گفت آن گلیم خویش به در می برد ز موج
وین جهد می کند که بگیرد غریق را
و به راستی هرچه فکر کردم ، کلامی برتر از کلام خود سعدی در وصف جایگاه بی همتای او نیافتم :
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست