رئيس زندان وارد محوطه شد و به طرف چوبه دار رفت. چند لحظه وراندازش كرد، سپس از زندانباني كه در كنار آن ايستاده بود، پرسيد:
ـ ببينم، آماده ش كردين؟
ـ بله قربان!
ـ خيلي خب! محكومو براي اجراي حكم بيارين!
دو زندانبان تنومند به سمت سلول محكوم رفتند و چند دقيقه بعد، درحالي كه هركدام، يكي از بازوهايش را گرفته بود، او را دست بسته به محوطه آوردند.
محكوم به شدت مضطرب و پريشان بود اما سعي مي كرد خود را آرام نشان دهد. ابتدا لحظه اي ايستاد و نگاهش را به چوبه دار دوخت، سپس همراه دو زندانبان به طرف آن حركت كرد. هنوز چند متري بيشتر نرفته بود كه يكباره نقش بر زمين شد.
پزشك زندان به سرعت خود را بالاي سرش رساند و او را معاينه كرد و همانطور كه پلك هايش را مي بست، رو به رئيس زندان گفت:
ـ كارتونو راحت كرد! سكته قلبي!
این هم از آن بازی های شگفت روزگار است که کس یا کسانی به جرم مهارت و تخصصشان در یک زمینه، توسط گروهی که فاقد این مهارت و توانایی هستند، متهم به واپس ماندگی و جمود و تکرار می شوند!
البته این حرف بسیار جای تعجب دارد اما با کمال تاسف و تاثر، این واقعیتی است که در این زمانه، مصداق عینی آن را در عرصه ی شعر امروز شاهد هستیم. کسانی که کوچکترین شناخت و آگاهی از پیشینه ی درخشان شعر پارسی ندارند و حتی از قرائت بی عیب و نقص ابیات مشهور شاعران بزرگ پارسی گو عاجزند، چه برسد به این که اوزان عروضی و صنایع ادبی و قالب های شعری را بشناسند، حال به مدعیان ادبیات و شعر این روزگار مبدّل گشته اند. فقط کافی است دفترهای به اصطلاح شعر این داعیه داران پست مدرنیسم را تورقی کرد تا عمق بی سوادی و بی هنری آنان، اثبات شود.
حال چنین اشخاصی که تنها انگیزه شان از ورود به این عرصه، تنها نام اندوزی و شهرت طلبی است، به جای آن که حرمت شاعران اصیل را که بر خلاف اینان یک شبه ره صد ساله نپیموده اند بلکه با زحمت و مطالعه ی بسیار، مراتب فضل و دانش را فراگرفته اند، پاس دارند، به نفی و انکار آنان می پردازند تا شاید بی هنری و بی سوادی شان در پشت پرده ی این تهمت ها و گزافه گویی ها پنهان شود. غافل از آن که تشت رسوایی اینان سال هاست که در نزد ادب دوستان و فرهیختگان از بام بر زمین افتاده است.
شمارهي جديد دوماهنامهي ادبي «شوكران» منتشر شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، شمارهي 35 اين نشريه با ياد رفتگان تابستان: محمد حقوقي، مهدي آذريزدي و اسماعيل فصيح شروع ميشود و با شعرهايي از پونه ندائي، شهرام پوررستم، هيوا مسيح، عباس صفاري، فهيمه غنينژاد، رسول يونان و ابراهيم صفايي ادامه مييابد.
بخش شعر جهان نيز با بخش شعر تركيه شامل آثاري از بولنت اجويت با ترجمهي آيدين روشن و تايماز خانكيشي و بخش هايكوهاي ژاپني با آثاري از ماتسوئو باسيو با ترجمهي مرتضي مجدفر همراه است. همچنين شعرهاي فدريكو گارسيا لوركا با ترجمهي فؤاد نظيري در اين بخش به چشم ميخورد.
اما بخش گفتارها با اين مطالب همراه است: شاهنامه و تاريخ پايانناپذير به قلم پوران كاوه، نگاهي به زندگي و شعر گلچين گيلاني به قلم هادي قليزاده، بررسي ساختار داستاني «آيينههاي دردار» هوشنگ گلشيري به قلم نهال واعظ و پسنگارههاي كوتاه بر جشنوارهي رنگها و سايهها به قلم مفتون اميني.
در بخش گفتوگو نيز گفتوگو با رضا سيدحسيني (به كوشش حسن رياضي)، اينگمار برگمن (با ترجمهي خسرو سينايي) و محمد اركون (به كوشش محمدرضا وصفي) انتشار يافته است.
همچنين بخش داستان ايراني با آثاري از احمد طبايي، نگار تقيزاده و علي رؤوف همراه است.
در بخش داستان خارجي نيز داستانهايي از دازائي اسامو و وانگ نيكخواه با ترجمهي نجمه مهدي و عطا بالادست منتشر شده است.
نشريهي «شوكران» با صاحبامتيازي، مديرمسؤولي و سردبيري پونه ندائي منتشر ميشود.
شاعر و نویسنده به چه کس یا کسانی می بایست اطلاق شود؟ این سوالی است که شاید در ابتدا، پاسخ به آن بسیار ساده به نظر می رسد اما در این آشفته بازار ادبی که در دهه های اخیر، شاهدش هستیم، پرسشی کلیدی و راهگشاست. بدین معنی که یافتن پاسخی درست برای آن می تواند دامان ادبیات شکوهمند پارسی را با آن پیشینه درخشان، از آلودگی ها تطهیر نماید و سره را از ناسره بازشناساند.
همواره بر این باور بوده و هستم که شاعری و نویسندگی را با تجارت و سوداگری فاصله ای به اندازه سال های نوری است. خواه تجارت نان باشد یا سودای نام! شاعر و نویسنده را کسی می دانم که بالقوه از احساس و ادراک قوی تری نسبت به عامه مردم برخوردار است و از رهگذر آن آلام و آرزوهای بشری بر وجود او تاثیر عمیق تری به جای می گذارد و او با بهره از هوش و استعداد ذاتی خود در کنار فراگیری قواعد و فنون شاعری و نویسندگی، آثاری خلق می کند که در حقیقت آینه تمام نمای زندگی انسان ها با تمام زشتی ها و زیبایی های آن است. پس با این تعریف، شاعری و نویسندگی یک عنوان نیست که شخصی یا گروهی آن را به فردی اعطا نماید، بلکه واقعیتی است که به واسطه ی حصول شرایط، پدید می آید.
اما آنچه امروزه روز در عرصه ی ادبیات بروز و ظهور دارد، با این تعریف هیچ تناسبی ندارد! در فضای ادبی امروز هرکس که مایل باشد شاعر یا نویسنده خطاب شود، کافی ست بتواند با استفاده از ابزارهایی چون پول و ثروت، موقعیت، روابط عمومی و ... با رسانه ها و محافل ادبی ارتباط تنگاتنگی برقرار کند. در این صورت است که می تواند تنها با لغزاندن قلم بر صفحه کاغذ و به قولی با نوشتن هر هذیان و پرت و پلایی، در زمره ی بزرگترین شاعران و نویسندگان قلمداد شود و آن هنگام است که مصاحبه پشت مصاحبه و تعریف و تمجید پشت تعریف و تمجید از او در رسانه ها و مطبوعات منتشر می شود و ادبیات بخت برگشته ی پارسی، مفتخر به قله ی رفیعی دیگر! حال جناب شاعر یا نویسنده می تواند به پشتوانه ی کوله باری از نام و نشان، سالی چند مجموعه شعر یا داستان منتشر کند و کارگاه های شعر و داستان تشکیل دهد و اگر بخت با او یار باشد، برای شرکت در فستیوال های ادبی رهسپار کشورهای خارجی شود و ...
اما هرچه امواج سهمگین تر باشند به همان اندازه عمر کوتاه تری دارند!
هرچند که برای اثبات این ادعا، نه تحقیقی کرده ام و نه حتی تحقیقی خوانده ام اما صرفا با تکیه بر تحلیل های شخصی و بعضی شواهد و قراین، معتقدم که: در بین ما ایرانیان به دلیل بهره مندی از میراث گرانبهای ادبی و کلامی و نیز ویژگی های تاریخی و اجتماعی، سخن و سخنوری از اهمیت زیادی برخوردار است که استفاده فراوان از اشعار و کنایات و ضرب المثل ها در گفتگوهای روزمره، خود گواهی بر این مدعاست.
حال با این اوصاف، شاید پذیرش این حرف به دلیل مغایرت با این باور تاریخی، تا اندازه ای دشوار می نماید که: در بسیاری از مواقع سکوت پیشه کردن چه بسا موثرتر از صدها وعظ و خطابه، در انتقال پیام است.
هرچند به درستی نمی دانم که خود تا چه اندازه به این سخن پایبندم، اما دست کم در یک مورد سعی کردم آن را در عمل بیازمایم و از نتیجه ی آن هم پشیمان نیستم!
چند روز پیش روزنامه ی تازه تاسیس کلمه سبز گفتگوی مفصلی با محمود دولت آبادی نویسنده ی برجسته ی معاصر منتشر کرد که حاوی پاره ای از انتقادات و خاطرات این نویسنده ی پیشکسوت بود. اما نکته ای که به نظرم تا حدی غریب و مبالغه آمیز آمد، نه در سخنان ایشان که در مقدمه (یا اصطلاحا لید) مطلب بود به قلم روزنامه نگار این روزنامه:
«دست های محمود دولت آبادی شکل نوشتن اند. این را فکر کنم خیلی ها گفته اند. او با همین دست ها حدیث رنجی به میراث رسیده را جا مانده در سینه مردمش روایت کرده است و به واسطه همین بزرگترین نویسنده زنده پس از دوران مشروطه است که هم در میان مردم جایگاه والایی دارد و هم نزد مخاطبان جدی ادبیات...»
در این که جناب دولت آبادی از نویسندگان بزرگ و متعهد این سرزمین هستند و هم در میان مردم و هم نزد مخاطبان جدی ادبیات جایگاه والایی دارند، هیچ شکی نیست. اما این ادعا که ایشان بزرگترین نویسنده ی زنده ی پس از دوران مشروطه هستند، سخنی به گزاف بیش نیست. آخر چطور می شود که کسی در حوزه ادبیات و آن هم در کسوت روزنامه نگاری فعالیت کند و نداند که نویسندگان بزرگی چون سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، علی اشرف درویشیان، جمال میرصادقی و ... هنوز در قید حیاتند و جایگاه آنان اگر از جناب دولت آبادی رفیع تر نباشد، فروتر هم نیست!
ای کاش این عادت ناپسند که برای ارتقا منزلت و جایگاه کسی ـ البته به زعم خود ـ شان و جایگاه دیگران را نفی کنیم، از قاموس ما ایرانیان حذف می شد و در عوض کمی انصاف جای آن را می گرفت.
اگر کسی بخواهد درباره زندگی ، آثار و نقش بی بدیل شاعر پر آوازه ی قرن هفتم سعدی شیرازی مطالعه یا تحقیق کند ، بی تردید کتاب ها و مقالات متعدد در اختیار خواهد داشت . زیرا که سعدی و آثارش همواره برای ادیبان و شاعران و ادب دوستان ، آنقدر ارزشمند و والا بوده که بارها و بارها مورد نقد و پژوهش و تحلیل قرار گیرد .
بزرگان ادب پارسی ، سعدی را شاعری توانمند و زبردست می دانند که با واژگان ، در حقیقت نگارگری کرده است . گلستان او نمونه بی همتای نثر مسجع و در کنار بوستانش ، در زمره ی برترین آثار تعلیمی ادب گرانسنگ پارسی است . می گویند سعدی گستره ی زبان فارسی را ، وسعت بسیار بخشیده و جایگاه آن را رفیع تر کرده است . غزل او را ، سهل و ممتنع نامیده اند که این خود گواه دیگری است بر چیره دستی این استاد بی همتای شعر و شاعری . به باور من در میان تمام بزرگان شعر پارسی ، بی هیچ شک و شبهه ، سعدی شیرازی شایسته صفت « شاعر ادیب » است .
اما آنچه همواره حس احترام و تحسین توامان مرا نسبت به این فخر جاودانه ی ایران زمین برانگیخته ، اشعار ـ و به ویژه غزلیات ـ پرشور ، آتشین و تامل برانگیز اوست .
شناخت و مطالعه من از آثار سعدی ، نه تنها ژرف و جامع نیست که بسیار سطحی و ناقص است ، اما در حد بضاعت خود معتقدم که گرچه همه ـ یا لااقل ، عمده ـ آثار سعدی ارزشمند و ماندگارند ولی همه اشعار و غزلیات او واجد صفاتی که پیش تر اشاره کردم ، نیستند . اما آن بخش از سروده های سعدی که در دایره ی این تعریف می گنجند ، آنچنان روح و روان انسان را متاثر می کنند که می توان در مقام توصیف ، صفت « ویرانگر » بر آن نهاد .
این اشعار آنقدر زلالند و آنچنان روح و جان شنونده و خواننده را دگرگون می سازند که بیشتر به معجزه می مانند . تا جایی که انسان گمان می کند شاعر ، این اشعار را در حالتی ملکوتی و بی خود شده از خویش ، سروده است .
بسيار سال ها به سر خاك ما رود
كاين آب چشمه آيد و باد صبا رود
اين پنج روزه مهلت ايام آدمي
بر خاك ديگران به تكبر چرا رود
دامن كشان كه مي رود امروز بر زمين
فردا غبار كالبدش در هوا رود
اي دوست بر جنازه دشمن چو بگذري
شادي مكن كه با تو همين ماجرا رود
خاكت در استخوان رود اي نفس شوخ چشم
مانند سرمه دان كه درو توتيا رود
دنيا حريف سفله و معشوق بي وفاست
چون مي رود هر آينه بگذار تا رود
اينست حال تن كه تو بيني به زير خاك
تا جان نازنين كه بر آيد كجا رود
بر سايبان حسن عمل اعتماد نيست
سعدي مگر به سايه لطف خدا رود
يا رب مگير بنده مسكين و دست گير
كز تو كرم بر آيد و از ما خطا رود
در طول تاریخ چه بسیار بزرگان و سخنوران و شاعران و نویسندگان ، کوشیده اند تا پاسداشت مقام «معلم» را که به حق والاترین مقام هاست و نمود حقیقی ایثار ، به زیباترین شکل ، بازنمایند . در روزگار ما علاوه بر ابزار کلام ، امکانات و ابزارهای مدرن و پیشرفته در قالب هنرهایی چون عکاسی و فیلم سازی نیز در راستای این هدف به کار گرفته شده اند . اما کدام یک توانسته اند به اندازه ی این ابیات شگفت و بی نظیر استاد سخن ، گوشه ای از شکوه و عظمت مقام معلم را توصیف کنند ؟
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و زاهد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن ، این فریق را
گفت آن گلیم خویش به در می برد ز موج
وین جهد می کند که بگیرد غریق را
و به راستی هرچه فکر کردم ، کلامی برتر از کلام خود سعدی در وصف جایگاه بی همتای او نیافتم :
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست
غزلی که در ادامه می آید ، اولین شعری است که سرودم . فکر می کنم زمان سرایش آن به هشت نه سال پیش برمی گردد . هرچند که نمی توان این غزل را ، غزل امروز ـ با زبان و بینش نو ـ دانست و من هم جز یکی دو تجربه دیگر در همان سال ها ، دیگر در وادی شعر قدم نزدم و تنها به داستان نویسی بسنده کردم ، اما حال و هوای بهاری این شعر ، مرا بر آن داشت تا در این جا منتشرش کنم . اگرچه این غزل در شماره ۱۱۴۴ روزنامه جوان به تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۸۱ در صفحه ادبیات هم ، منتشر شده است .
شکوه بهاران
دوباره روح زمین ، زنده شد به گام بهار
دوباره مشک فشان شد هوا ، به یِمن نگار
دوباره دست نوازش کشید بر سر گل
خنک نسیم نشاط آفرین جوی کنار
دوباره دشت و دمن پر ز نوگل و سبزست
نگر که دامن کهسار ، گشته پر ز شرار
دوباره از دل جنگل به گوش می آید
طنین نغمه ی بلبل ، ترانه خوانی یار
دوباره ابر بهاری به باغ مژده بداد
که فصل رخوت و سرما گذشت و شد آذار
مراسم گراميداشت 50 سال فعاليت ادبي «عليرضا طبايي» بيستم اسفندماه در خانهي هنرمندان ايران برگزار ميشود.
به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مراسم با سخنراني اهالي ادبيات دربارهي شخصيت و آثار طبايي، شعرخواني شاعران پيشكسوت و جوان، و اجراي برخي از ترانههاي خاطرهانگيز او توسط هنرمندان عرصهي موسيقي همراه خواهد بود.
مراسم تجليل از اين شاعر و روزنامهنگار پيشكسوت، بههمت جمعي از شاعران و پيشكسوتان و با همراهي مؤسسهي اطلاعات و سازمان فرهنگي - هنري شهرداري تهران، از ساعت 17 در تالار بتهوون خانهي هنرمندان برگزار خواهد شد.
عليرضا طبايي متولد سال 1323 در شيراز، از سال 1337 به انتشار آثارش در نشريات پرداخت و از سال 47 تا 61، مديريت صفحات شعر و ادب مجلهي «جوانان امروز» را برعهده داشت.
در ميان آثار او، چهار مجموعهي شعر «جوانههاي پاييز» (پيروز، 1344)، «از نهايت شب» (بامداد، 1350)، «خورشيدهاي آنسوي ديوار» (توس، 1360) و «شايد گناه از عينك من باشد» (آيينهي جنوب، 1385 - كتاب سال جايزهي شعر خبرنگاران) بهچشم ميخورد.
همین خبر در : مهر ، فارس ، ايلنا ، ايبنا ، شبستان ، برنا ، اطلاعات ، ايران ، جام جم ، فرهنگ آشتی ، قدس ، دينگ دانگ ، لوح ، کتاب نیوز ، آتی بان ، کانون ادبیات ایران
از اواخر دهه ۳۰ كه شعر نيمايي ديگر دوران طفوليت را پشت سر نهاده بود و در آستانه بلوغ قرار داشت، طيفي از شاعران كه در آغاز جواني بودند، به تدريج قدم در اين راه گذاشتند و بعدها «شاعران نسل دوم شعر نيمايي» نام گرفتند. شاعراني كه از بزرگاني چون: شاملو، فروغ، اخوان، سپهري، نادرپور و... الگو ميگرفتند و بسياريشان اين بخت را يافتند كه به هم نشيني و مصاحبت با قلههاي رفيع شعر نيمايي بپردازند.
شاعران نسل دوم هرچند در مسيري هموارتر از شاعران نسل پيشتر كه با آزمون و خطاهاي بسيار راه پيموده بودند، گام بر ميداشتند اما اين باعث نشد كه در پي دستيابي به افقهاي تازه برنيايند و بر گستره شعر نيمايي، تجربياتي نو نيفزايند.
چنين شد كه اينان در كنار شاعران پيشكسوت نسل قبل كه در اين مقطع زماني شعرشان پوست انداخته بود و اينك در اوج پختگي و كمال به سر ميبردند، دوران طلايي شعر معاصر را در دهههاي چهل و پنجاه پديد آوردند كه هنوز هم بسياري از شاعران و منتقدان با حسرت از آن ياد مي كنند.
تني چند از شاعران نسل دوم در اين دو دهه به اندازهاي در كارشان توفيق يافتند كه نه تنها مورد تحسين و تقدير پدران معنوي خود واقع شدند، بلكه جايگاهي همپاي آنان در شعر آن دوره كسب كردند. شاگرداني كه به خوبي درس خويش را آموخته بودند و پيش چشمان مبهوت استاد، خود، استادي ميكردند.
اما با غروب دهه پنجاه، گويي دوران طلايي شعر هم رفته رفته رو به افول نهاد. گروهي راه غربت در پيش گرفتند و اغلب در دنياي شعر جوانمرگ شدند و گروهي نيز در زادگاه خود غريب افتادند و به دور از جنجال و هياهو به خلوت شاعرانهشان پناه بردند.
اين دوره با ظهور نسل جديدي از شاعران همراه بود كه دستهاي راه افراط و دستهاي راه تفريط در پيش گرفتند و به يكباره مسير تعادل بيراهور ماند. آنان كه در شعر به دنبال آرمانهاي خود ميگشتند و شعر و شعار را يكي ميدانستند، فرياد بازگشت به قالبهاي كلاسيك سر دادند و بسياريشان به شعر نيمايي چندان روي خوش نشان ندادند. اينان به تدريج از تب و تاب اوليه افتادند و چون دريافتند كه نيمايي سرايان پيوندهاي خود را با پايههاي بنيادين و اصيل شعر پارسي نگسستهاند، بر حقانيت شعر نيمايي صحه گذاشتند.
دسته ديگر اما شيفته تئوريهاي وارداتي و سبك هاي ادبي غربي شدند و در كارگاههاي شعر و محافل غيررسمي بر طبل پست مدرنيسم كوبيدند و با شعار عبور از نيما، در انديشه در انداختن طرحينو در شعر معاصر فرو رفتند.
اينان تا آنجا پيش رفتند كه نه تنها معيارهاي حاكم بر شعر نيمايي بلكه ابتداييترين فنون سرايش شعر را زير پا نهادند و در چنبره بازي هاي زباني و تئوريپردازيهاي بي ثمر گرفتار آمدند. حاصل اما نوزاد ناقصالخلقهاي از آب درآمد كه از فرط زشتي، هيچكس آن را منتسب به خود نميدانست و انگشت اتهام به سوي ديگري دراز ميكرد.
جريان دوم هرچند بسيار فعال به كار خود ادامه ميداد اما به دليل نداشتن پايگاههاي رسمي و تريبونهاي كافي و فراگير، تا ميانههاي دهه هفتاد همچنان در حاشيه بود، اما در اين برهه از زمان با گشايشي كه در فضاي رسانهاي كشور ايجاد شد، به تدريج براي خود پايگاههايي دست و پا كرد و از حاشيه به متن جريان شعر معاصر قدم نهاد و بسان رازي كه از پرده برون افتد در برابر ديدگان جامعه ادبي نمايان شد.
شاعران نسل دوم شعر نيمايي ـ به همراه تعداد انگشتشمار از شاعران نسل اول ـ كه در اين سالها از دور دستي بر آتش داشتند، به يكباره خود را با سيل خروشاني مواجه ديدند كه بر ويراني كاخ عظيم شعر پارسي كه فردوسي بزرگ وعده در امان ماندن از باد و بارانش داده بود، كمربسته است.
اينان ـ به جز تعدادي كه براي رسوا نشدن، يا راه يكرنگي با جماعت را برگزيدند و يا سكوت اختيار كردند ـ فرياد برآوردند و نسبت به پيامدهاي ناگوار اين جريان هشدار دادند.
اما نه گوش شنوايي بود و نه در عصر پست مدرنيسم و فرامدرنيسم، كسي نگران ميراث گرانبهاي شعر پارسي. گويي اين جماعت همچون اصحاب كهف كه پس از خوابي طولاني، استحالهاي غريب را به تماشا نشسته بودند، نه راه پيش در برابرشان قرار داشت و نه راه پس پشت سرشان. آنچه اينان ميسرودند ـ جز عدهاي كه با چيرهدستي و استادي تمام، خود را به جامعه ادبي تحميل كردند ـ با اقبال چنداني از جانب مخاطبان شعر مواجه نميشد و حتي با بيمهري متهم به واپسماندگي و در جا زدن ميشدند...
اما از آنجا كه خورشيد براي هميشه در پس ابر نميماند و آنچه اصيل و حقيقي است، مانا و جاويد خواهد بود، به نظر ميرسد با شروع دهه هشتاد، جامعه ادبي از خواب خرگوشي برخاسته است و زبانههاي آتش ويرانگري كه به نام پست مدرنيسم بر دامان شعر و ادب معاصر افتاده، به آرامي در حال فروكش است و شعر پارسي همچون هميشه سياوشوار از شعلههاي آزمون به سلامت گذر خواهد كرد. بايد به انتظار نشست و داوري را به زمانه وانهاد.